پست اختتامیه
از دوستان عزیزی که به من سر می زنند خواهشمندم که از این پس پستهای جدید مرا در این
وب لاگ مطالعه نمایند:
www.bitabiha.blogfa.com
حسین مقدس - سیاه مشق های میان ساله گی
از دوستان عزیزی که به من سر می زنند خواهشمندم که از این پس پستهای جدید مرا در این
وب لاگ مطالعه نمایند:
www.bitabiha.blogfa.com
مردی که بوی خون می داد و هر روز برای سرکشی می آمد، داد زد:
"هنوز رد خون روی فرشها و زمین مانده است. مگر نگفتم که دقت کنید هیچ اثری برجای
نماند؟"
نظافت چی ها- ترسان- گفتند:
" ما به دقت مشغول تمیز کردن این جا هستیم. اما باور کنید که بیهوده است. انگار هیچ گاه
نمی خواهد مثل اولش بشود."
مرد گفت: مثل این که شما زبان خوش سرتان نمی شود!
و شلاق را از کمر کشید...
آن ها دوباره زمین را برق انداختند و فرشها را شستند.
از آن زمان هزاران هزار سال می گذرد و این واقعه هر لحظه تکرار می شود،
اما بوی خون هرگز از بین نمی رود.
بعضی وقتها همین طور که تنها نشسته ای، وزنت آهسته آهسته کم می شود و کم کم پیدایش می شود. پرنده کوچکی است، یک مرتبه می آید. توصیفش مشکل است. یک موجود رویایی. مثل رقص نور توی حوض. مثل یک گلوله سفید ابر توی آسمان روشن. نه مثل هیچ چیز نیست. انگارجادوگری . نمی شود توصیفش کرد. شاید با یک پیانو یا با یک نی لبک.
نباید صدایش کنی. حتی توی دلت هم نباید صدایش بزنی. و نباید هیچ کاری کنی و حواست را پرت کنی. چون ناگهان می رمد. مثل آن که از چیزی ترسیده باشد.
و تو دوباره پرتاب می شوی، وزن پیدا می کنی. و باز باید منتظر بمانی تا کی دوباره پیدایش بشود.
امروز صبح ، در تاریک ترین بخش های حیاط انگار سایه کسی یا چیزی که از شب تا صبح بیدار و منتظر مانده باشد احساس می شد. مثل یک کار ناکرده که باید در اسرع وقت تمامش کرد. نه این که من خوف و واهمه از آن داشته باشم. نه اتفاقن برعکس مثل این بود که یک نفر مرا صدا بزند . یک نفر که از گذشته های دوری آمده باشد و شباهت گنگ و معصومانه ای با مادر آدم داشته باشد.
بعد بدون آن که کلمه ای بر زبان بیاورد ، تمام درازا و پهنای یک رودخانه پر از ماهی را در ذهن من شکل بدهد و از من بخواهد که بروم آن جا . انگار که آن جا یک کار نکرده انتظار آدم را بکشد.
ماشین همسایه –آقای روشن- از توی تاریکی پارکینگ، مثل شبح یک فیل که همان طوری روی پاهایش مرده باشد دیده می شد.
تمام وسایل لازم برای ماهی گیری را برداشتم و از در آپارتمان زدم بیرون.
صبح خیلی زود بود و هوا گرگ و میش. زمین در بستر خاکستری خود گوش به رویاهای دور سپرده بود و لابلای تاریکی های گنگ شهر، لکه های زرد کم کم از نفس می افتادند. بعد در یک دشت باز بگمانم صدای ناله بزغاله هایی می آمد که در زمینه علفهایی که سطح سنگ زارها را هاشور می زدند ، بی مادر رها شده باشند.
ساعتها بعد ، که لحن خورشید به طرزی نامهربانانه عوض می شد در کنار رودخانه درست مثل یک ماهی گیر حرفه ای عمل کردم. طعمه را گذاشتم توی قلاب و بعد قلاب را توی آبی که به سرعت می گذشت رها کردم و مطلقن آرام گرفتم.
خیلی ها فکر می کنند که ماهی گیری از این جا شروع می شود. اما نه . اصلن تمام لحظه های زندگی به نوعی با کاری که الان من داشتم می کردم مرتبط بود. چه شما قلاب را انداخته باشی یا نیانداخته باشی. بعد باید آرامش داشته باشی. منظورم این است که مطلقن کاری نکنی. حتی نفس کشیدن. میل تو درست مثل خطی است بدون هیچ گونه امتداد فیزیکی که در یک نقطه با یک دایره خیس و پر خروش در حال گذر تلاقی کند . کافی است شبها قبل از خواب کمی لای پنجره اتاق را باز بگذاری تا نسیم کم کم رود خانه را بیاورد توی ذهن ، همان طور که از قبل توی خواب ماهی ها رفته باشد.
اگر نشنوی ممکن است یک جوری از یک جای دیگر مثلن کنار شبح خاموش ماشین آقای روشن بیرون زده باشد و یا در پاگرد خروجی یک سوپر مارکت، بعد از آن که هزینه خریدهای صبحانه را می پردازی، خودش را نشان بدهد.
من قصد آشفته کردن ذهن هیچ کس را ندارم و این واقعه می تواند هرگز برای شما اتفاق نیفتد. در عین حال بعضی وقتها بعضی ذهن ها خود به خود آشفته می شود . انگار توی یک لحظه رازی که قدمت بسیار زیادی داشته باشد و بعد از تلاشهای زیادی که برای مسکوت ماندن آن شده باشد ، بی هیچ دلیلی آشکار شود و آشفته گی را دامن بزند.
اول از توی خواب شروع می شود و بعد تمام ساعات کاری یک کارمند، یک کشاورز پیر یا یک آدم بیکار که کمی کتاب خوانده باشد را فرا می گیرد. کسی چه می داند اما این حقیقی است غیر قابل انکار که نزدیکی های من و شما زیر بوته ها و علفها، پشت پارکینگ اتوموبیلهایی که منتظر یک استارت کوچک یا چرخش دو انگشت شصت و اشاره هستند یا حتی توی جوی های پر از لجن خیابان ها سایه هایی مخفی شده باشد که در یک لحظه ناب ما را به سوی رودخانه ای بکشاند که انگار قرار نبوده طرحی از آن در هیچ کجای دنیا بجا مانده باشد و کارش این باشد که هیچ کاری نکنی، حتی نفس کشیدن . حتی حرف زدن و یا بکار بردن واژه های که همیشه باعث ایجاد سوء تفاهم می شده اند و در ارتباط با این داستان هم همین طور عمل می کنند . مثل قطعه های مکعب روبیک که هر چه مرتب کنی نامرتب تر بشود.
به دوست که نشانه های مهرش
مرا بی خویش و مست می کند.
خراب که می شوم
دوباره هست می کند.
اندیشه کاهی بود در آبشخور ما کردند.
( سپهری)
این عبارت که اندیشه عبارت باشد از بیان اندیشیده ها و یا ویرایش مجدد اندیشه های قبل، هرچند که نگاهی بکر و نگرشی نو و شوق انگیز است اما به گمانم نمی تواند در برگیرنده تمامیت ابعاد اندیشیدن باشد. یکی از تبعات آن ، اندوه حاصل از یک چرخش دوره ای مسلسل و حس پوچی و بی تحولی است. هرچند که اگر سیر تطور اندیشه چنین باشد ، چاره ای جز پذیرش این نتیجه وجود نخواهد داشت. درست است که رئوس کلی و کلان موضوعات فلسفی پیش روی آدمی در مواجهه با هستی ثابت است، یعنی ما همیشه با یک موضوع منحصر به فرد (unique) رو برو بوده ایم اما برای یافتن جواب در هر دوره ای با توجه به ویژگی های اجتماعی مرتبط با فکر و اندیشه در همان عصر به جستجوی جوابهایی دل بخواه به ویرایش و بازبینی مسائل کلی پرداخته ایم. یعنی همین ویرایش برمبنای ضرورتهای تاریخی و اجتماعی شکل گرفته است. نکته دیگر این است که در روند این ویرایش، هم درک ما از موضوع مورد اندیشه و هم خود موضوع مورد اندیشه و هم فرآیند اندیشیدن و کم و کیف آن متحول می شود. به عبارتی بیان متفاوت اندیشه ها منجر به نگاه های نو و استنتاجات جدید می گردد. تراکم یافته های فلسفی و علمی به هر صورت – حتی ویرایش اندیشه های کهن- همه ابعاد درگیر را در هم می ریزد و در نتیجه بنیان اندیشه (ایجاد ارتباط معنایی با جهان ) را دستخوش تحول می کند. صرف این عبارت که : اندیشه بیان اندیشه های قبل و ویرایش آن است امری بدیهی است. هرچند که ممکن است پشت این عبارت – صرف نظر از جذابیت های نگرشی- چیز دیگری نباشد. بگذار همین طور باشد. اما اندیشه های نو( یا همان ویرایش اندیشه های کهن) ما را به جواب سئوالاتی که داشته ایم نزدیک تر و نزدیک تر می شویم.
شاید لازم باشد که برای تعمیم نتیجه حاصل از این استنتاج احتیاط بکرد. قدر مسلم آن که موئلفه حرکت و تغییر درست به گونه موئلفه های دیگر مانند طول و عرض به قوت هرچه تمامتر در جوهر هستی عمل می کنند و در این راستا موضوع مورد مشاهده تغییر می کند. انسان هم نه از موضع نظاره گر بلکه از منظر بخشی از موضوع خود دست خوش تحول است و نهایتن اندیشیدن به لحاظ نفس اتفاقی که می افتد و ایضن بار معنایی و جانب دارانه آن دست خوش تحول می گردد. برای توضیح این مورد شاید لازم باشد که وجوه متفاوت حضور آدمی در هستی که خود بخشی از آن است را صدباره زیر زیربین حقیر معیارهای خود بگذاریم. در این جا تعارضی آشکار وجود دارد:
1- ما (قصد داریم) که سر از کار جهان در آوریم.
2- ما دوست داریم جهان آن گونه باشد که (می خواهیم ).
انسان در فهم جهان همیشه جانب دارانه عمل کرده است و غیر از آن نمی توانسته عمل کند. هم چنین او قبل از آن که دغدغه شناخت جهان را داشته باشد می خواسته است جایگاه واقعی خود را شناخته و وضعیت خویش را تثبیت نمایید. هر اندیشه ای مخلوط (آلوده) به منفعتی زیرکانه است. آنچه نهایتن نتیجه می شود نیز از دو حالت نمی تواند خارج باشد:
1- یا تصور هستی همان گونه که هست همچون تصویر مجازی از شی در آینه در ذهن ایجاد می گردد.
2- یا تصویری مطابق با ابزارهای ارتباطی و ادراکی از هستی در ذهن ما شکل می گیرد.
بسیار کودکانه است که حالت اول را به پذیریم(یا هنرمندانه ؟!) . زیرا این شناخت به واسطه بدست می آید و خود این واسطه لاجرم روی روند شناخت و تصوری که نهایتن ایجاد می گردد تاثیر می گذارد.
ما به دنبال چیستیم؟ آیا ما واقعا به دنبال کشف هستی همان گونه که (هست یا می شود) هستیم؟ یا موجودی جانب داریم که به جستجوی تثبیت و بهبود وضعیت کیهانی خویشیم و لاجرم می خواهیم هستی به گونه ای باشد که در آن ما از تفوق و برتری بیشتری نسبت به بقیه اجزائ آن ئبرخوردار باشیم.
در این جا شاید لازم به تاکید باشد که بشر می تواند الترناتیوهای گوناگونی را به عنوان شیوه زندگی اجتماعی خویش انتخاب کند.اما محدودیتهای اخلاقی و آرمانی این شیوه ها را برای انسانهای آزاده محدود می کند. پذیرش این معیارها (در ابعاد اجتماعی) نباید حیات اجتماعی ما را از معنویت های آرمانی تهی کند. سوداگری عارضه ای رو به اضمحلال است. هرچند که ممکن است ظاهرن این طور به نظر نرسد. آینده سرشار از امید و مهربانی است .
می گویند هر کس به هرچیز که می خواهد می رسد. بر همین اساس به گمانم باید ابتدا تکلیف خویش را با مقوله های مانند صداقت و صمیمیت در رفتار و گفتار را محک بزنیم . براستی ما به دنبال چه هستیم ؟ آن چه احتمالن در این فرایند اندیشه و تفکر تاریخی بشر مشترک است در اساس ،منافع ماست نه دغدغه هستی شناسانه. هستی شناسی از این رو موضوعیت می یابد که با یافتن جایگاه ما –که بخشی از آن هستیم- پیوندی ناگسستنی دارد. خواست گاه و علت وجودی دغدغه هایی از این دست ، بر این اصل استوار است که ما به جستجوی رهایی هستیم.
این که اندیشه امروز فقط بیان متفاوت اندیشه های است که بشر از سر گذرانده است به صورتی دیگر ضرورتهای پیچ در پیچ را به صورتی دیگر به رخ می کشد . اما از خاکستر تمام این اندیشه ها وضعیتی پایدار بیرون می آید . من در عین حال که سنگینی دیوارهای تنگ زندان خویش را با تمام صلابت و سماجت غیر دوستانه اش احساس می کنم، سالهاست جرئت ابراز نظر در مسائل حتی به مراتب کم اهمیت تر از این موضوع را هم از دست داده ام و در ذهن خود به این امید که این گونه نباشد دست به تبیین توجیهاتی می شوم که شاید حالت اول را محتمل بسازد. و بر همین اساس با توسل بر تغییراتی که بر ذهن ما از ابتدا تا کنون ایجاد گردیده است تاکید می کنم. امروزه انسان به نظرم به جوابی قانع کننده نزدیک تر شده است تا نیاکانش، زیرا که میزان جوابهای مورد نیاز او با حجم سئوالاتی که دارد نسبت به گذشته قابل قیاس نیست.
این اصل که اندیشیدن نوعی بیان اندیشیده هاست شاید نقطه پایانی بر فلسفه ای باشد که فکر می کرده طی هزارها سال کارش کشف و ربط اندیشه های نو و تعیین جایگاه آدمی و توضیح چیستی هستی به صورتهای جدید بوده است . امروزه اندیشه های که نشانه بازخورد مفزهای منفرد در زمینه فلسفه را بر می تابانده است با مسیرهای همراه شده است که بشدت با معیارهای و موازین علمی همراهی می کند .
به گمان من امروزه دستاوردهای علمی بخصوص در رشته های خاصی چون فیزیک اختر شناسی، چون ابزارهای کارامد اندیشه های فلسفی را عمق بخشیده و باعث تحول انان گردیده است . فلسفه امروز با ابزار علمی در کار مکاشفه است. با خط کشهای که دقت اندازه گیری هایش از مداقه های ذهنهای چون افلاطون و دکارت فراتر است. بنظر نمی رسد که ما در یک حرکت دوری به دور خود می چرخیم. حقیقتن بسیار ناامید کننده و اندوه آور است که بپذیریم تمام اندیشه ها انجام شده و ما بدلیل کج فهمی های خود مجبور به ویرایش های ابدی خویش هستیم.
اندیشه ها از هر جنس و با هر تمایل که باشند(علمی – هنری یا فلسفی) و این که در ابتدا به عنوان بخشی از بلوای هستی پیش بینی شده اند یا نه، از منظری که انسان را مشاهده گر و هستی را موضوع مشاهده فرض کنیم قطعن موضوع مورد علاقه ما هستند نه مشکل هستی، اما اگر انسان را بخشی از هستی بدانیم جز آن که به پذیریم که در کل هستی تعارض وجود دارد چاره ای نداریم. انسان به لحاظ عکس العمل در مقابل هستی به غیر از آن که از ابزار فایده مندتری نسبت به موجودات دیگر جهان برخوردار است تفوق دیگری نسبت به انان ندارد. به عبارتی در کل این هستی پر کش مکش هر جزء به جستجوی فردیت خاص خود ، و نگاه ویژه خود به مادر خویش است.
من در این نکته با شما موافقم که : " به باور من هم ما پيوسته در راه شناخت هستي هستيم چون او بر ما پيشي دارد . ما ممكن است جنبه هايي از هستي را درقالب شناخت نسبي هستندگان بشناسيم واز آن بهره ببريم اما چون انسان چيزي جز خود را به عنوان تجلي گاه هستي نمي شناسد ( نه به مفهموم سوژه دكارتي ) پس بعيد مينمايد كه بتواند از خود پيشي بگيرد"
اما انگار ما مجبور هستیم همیشه حساب خود را از هستی جدا کنیم و این تقابل را دنبال کنیم. شاید منطقی تر این است که بگوییم: هستی در تمام ابعاد خود متعارض است و وجود فلسفه یعنی نمایش نظری تعارضاتی که در سطوح کلان هستی وجود دارد. ما غیر از آن چه هستیم نمی توانسته ایم باشیم .
اما مشکل ما در مقوله فهم و قوه تجزیه و تحلیل مسائل است. موجودات مادون انسان صرفن به این دلیل که نسبت به اعمال طبیعی خویش فکر نمی کنند در نتیجه دچار تعارض نمی شوند. تعارض یک فعل ذهنی است. اما فکر کردن و اندیشیدن از سویی نتیجه طبیعی روندی است که در هستی شکل گرفته است. بنابراین هستی با خودش در حال کشمکش است. به عبارتی فهم هستی و هر گونه تلاش در این راستا نه عارضه ای ست خارج از آن بلکه طفلی است که از خود آن متولد شده است. پدیده فهم و اندیشه مقوله ای ست مثل مقوله های دیگر مثل غریزه صیانت نفس، مثل گرسنگی و خیلی غرایز دیگر. احتمالن بشر مجبور است برای رسیدن به یک جهان بینی پایدار ، ابعاد نامکشوف هستی را با توجه به مولفه های جدیدی که کشف می کند دوباره و دوباره بررسی و تبیین کند.
آیا براستی حقیقت هستی و ساختار درونی آن یک اصل مسلم و از پیش تعیین شده است؟
یک نقطه روشن
روی تخته سیاه
هست
که پاک نمی شود.
یادگار
معلمی است
شاید
یا کودکی
از گذشته های دور...
دکتر مسئول بخش داشت روال کار را به منشی جدید آموزش می داد.
گفت: هیچ اتفاق مهمی اینجا نمی افتد که لازم باشد تو را در مقابله با آن مجهز کنم.
اینجا بیماران می آیند و به نوبت ویزیت می شوند.
منشی گفت: ولی اینجا هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد.
دکتر گفت: مطلقن نه.
منشی گفت: متوجه نمی شوم!
دکتر گفت: گاهی در این بخش فریادی را می شنوی که یک مرتبه برمی خیزد و با همان سرعت خاموش می شود.
اما باید یادت باشد که این بخشی از یک قاعده است.
منشی پرسید: چه فایده ای دارد؟
مسئول بخش گفت: وجود قاعده را به شما گوشزد می کند . فریادها زمانی بر می خیزد که شما فراموش می کنید که همه چیز بر یک روال می چرخد.
منشی گفت: پس با این حساب در این جا چه کار مفیدی از من بر می آید؟
دکتر گفت: در واقع از دست هیچ کداممان هیچ کاری بر نمی آید، فقط می شود قواعد را رعایت کرد.
بعد از توی یکی از قفسه ها پازلی را در آورد و آنرا جلوی منشی گذاشت و گفت:
می توانی خودت را با آن سرگرم کنی.
فرقش با پازلهای دیگر در این است که هر طور که آن را به چینی ، شکل معناداری درست می شود.
و درحالی که دور می شد گفت:
البته این هم بخشی از یک قاعده است و همه این شکلها قبلن چیده شده اند.
همه شهرهای جهان
یک کوچه عجیب و غریب دارند
که اصلن شبیه به کوچه نیست.
و فقط به یک درد می خورد:
هر وقت که از همه چیز خسته شدید
و حوصله هیچ چیز را نداشتید.
و از آدم بودن خودتان عُق تان گرفت.
و شرمنده جانوران شدید
و هر وقت که دیگر جدی بودن،
خیلی مسخره شد
و شوخی کردن هم بی معنی
و هر وقت بود و نبود
یکسان شد
و مرز خوبی و بدی محو شد
و دست و دلتان به هیچ کاری نرفت
و هی توی دلتان گفتید:
"ول کن، به گور باباش"
یا هر وقت
مثل گنجشکهای مریض
هر بلایی که سرتان آمد
از جایتان جم نخوردید.
و نفهمیدید که چه مرگتان شده،
به پیچید توی این کوچه:
اسمش "کوچه علی چپ" است.
من خودم هم گاهی توی همین کوچه پلاسم!
راستی،
این کوچه را هم جدی نگیرید.
حتی شوخی شوخی هم ممکن است کار دستتان بدهد.
ظاهرن به نظر می رسد که تمام اشکال هستی بر اساس یک قاعده ی ناگزیر، به صورت دایره یا اشکال نزدیک به آن شکل گرفته باشند.
به گمان من علت این پدیده در این است که ذرات حیات بر مبنای قاعده دیگری که مربوط به پراکندگی یکنواخت ذرات هستی است از جایی که ایجاد کننده ثقل حیات است شروع و تا نقطه ای دور تر به سمت فضای اطراف منبسط می شوند. منظور این جا نه فقط دایره که بیشتر کره است یعنی یک دایره درسه بعد.
گسترش حجمی دایره به دلیل میل هستی به انتشار و انبساط است. به عبارت دیگر حیات از یک نقطه متراکم شروع و در حد توان به صورتی تاثیر گذار تا حد ممکن انتشار می یایبد. از آن جا که این انتشار قاعدتن در جهت های متفاوت علی السویه است دایره ای به مرکز آن نقطه متراکم شکل می گیرد و هرگاه که در سر این پیشروی مانعی ایجاد گردد ، دایره انتشار از فرم طبیعی خارج می گردد(deformation) و شکل ایجاد شده به صورت دایره ای ناتمام یا ناقص شکل می گیرد (مانند فرآیند تشکیل دانه در گیاهان یا مثلا رشد و رسش میوه، که هیچ کدام دایره کامل نیست )
وجه دیگر قابل تامل در این ارتباط این است که از شدت ثقل هستی خاص هر چه از مرکز دایره ثقل دورتر می گردد کاسته می گردد و رقیق تر می شود ، بگونه ای که هرچه از مرکز دورتر می شویم ، غلظت و ثقل شی و دریک حد نسبی نهایی پاره خط شی به انتها می رسد. اما مرز ابتدا و انتها آنچنان شفاف نیست زیرا مرز تملک فضا برای هر شی کاملن مشخص نیست.
در واقع نمی توان گفت که مرز دقیق بین پدیده های مدور حیات کجاست ، زیرا آنها در محدوده بر هم دیگر تاثیر می گذارند، هرچند که نه با مادیت قابل لمس بلکه با صورتهای نامونس مادی مانند انتشار رایحه ، تشعشع و امثالهم.
اشکال دیگر هندسی، ظاهرن نه در جهان هستی که در ذهن و تمایل انسان شکل گرفته است. به نظر نمی رسد در جهان خط راستی وجود داشته باشد که مبنای اشکال گوشه دار قرار بگیرد. خط راست احتمالن یک مفهوم انسانی صرف است. کافی است که تنه یک درخت راست را همان گونه که هست – یعنی یک استوانه – در نظر بگیریم. قرابت استوانه و دایره در تراکم لایه های مدور و روی هم چیده شده است .بنابر این هر شکل ظاهرن راست ، مجموعه ای از دوایری است که به گونه خاص و بدلایل مسجل و موجود در کنار هم الصاق شده باشد. ایضن کل فضای سه بعدی
به گمان من خط راست تنها نشانه ها و ابزارهایی ذهنی به منظور دسترسی مستقیم و سر راست در اندیشه آدمی است که به جستجوی اغراض و اهداف اجتماعی شکل گرفته است و به ناگزیر از اصالت طبیعی برخوردار نیست.
ذهن آدمی همیشه برای نیل به اهداف خود از قانون کوتاه ترین راه ممکن و کمترین هزینه تبعیت می کند. من فکر می کنم می توانیم روی این فرض که:" تمام اشکال هندسی غیر مدور از ساخته ها و اختراعات بشر است و منشا طبیعی ندارد" با دقت بیشتری متمرکز شویم.
بر همین اساس است که در هندسه مدرن کوتاه ترین راه اتصال دو نقطه ،مسیری دوری است نه یک خط راست.
انواع شکلهای گوشه دار به منظور رفع نیازهای هندسی بشر و برای تفکیک منطقه های متصرفه مشاع و نزدیک ترین و سر راست ترین شیوه برای تقسیم و تفکیک فضاهای مفید بین افراد ذی نفع است.
بنابراین ریشه پیدایش این اشکال نه در مقتضیات ذاتی اشیاء که در ضرورتهای اجتماعی حیات بشری می توان جستجو کرد.
به نظر می رسد که ما با دو پدیده مجزا روبرو هستیم . اما بدلیل قرابت کاربردی آن و تاثیرات دال بر مدلول در این ارتباط از ذهنیتی مغشوش برخوردار بوده ایم.
منشا شکل گیری اشکال مدور از قانون ضرورتهای اجتناب ناپذیر قواعد هستی تبعیت می کند. اشکال گوشه دار ابزاری در جهت اهداف آدمی رقم خورده است. به عبارت دیگر دایره یک شکل نیست بلکه تنها قاعده انتشار هستی است. در صورتی که اشکال غیر مدور کاربردی بیشتر به عنوان یک ظرف معنی می شوند.
وجود گوشه در جسمیت شی نشانه آشکاری از دستکاری انسان در طبیعت است. آیا اشکال غیر مدور در طبیعت وجود دارند؟
تمامی اشکال طبیعی مجموعه دوایر یا کرات نامنظمی و محدودی هستند که به دلیل بروز مانع در انبساط هستی شان شکل گرفته آند. در صورت عدم وجود مانع در محدوده ثقل در حال انتشار دایره بطور دقیق شکل می گرفته است.
هی تایپ کردم و هی کلید شیفت و دِلِت را زدم .
چون همه اش حرف مفت بود!
تا این که فقط همین چند سطر باقی ماند:
"کلاه شعبده بازی(*)
چیز عجیبی است
هرگز نمی دانی
تا چند ثانیه دیگر
چه چیزی از تویش در می آید."
تازه همین جمله هم
مثل همه اتفاق های دیگر
از توی همین کلاه در آمده است!
اگر اشتباه نکنم ،
بقیه اش حرف مفت است.
---
(*) -محض امانت داری- این اصطلاح را اولین بار یوستین گوردر بکار برده است.
(۱)
شبها
که پشت به
اراده ای گنگ
می خوابی،
زیر پلکهایت
ناگهان آهو بره ای ظاهر می شود
که در علفزار ی روشن
آسوده و بی خیال
می چرد.
مبادا چشم باز کنی
که به یک باره
گرگی
به قصدی شوم
هوشیار می شود!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۲)
این تابلو سفید
سرشار از نوشته های با قلم سفید است .
من نمی دانم چرا این طور است.
اما آن را هر طور که بتوانم می خوانم.
و تو هم همان طور که می توانی بخوان.
اما هرگز نگو:
این فقط یک تابلوی سفید خالی است.
یا:
این که ارث پدرمن است!
پروانه ها از برگ نباتات و شیره و شهد گلها
می خورند. اما استثنائی هم در بین آنها دیده
می شود مانند" پروانه ارغوانی" که خوراکشان
را در گنداب مرداب های راکد پیدا می کنند.
آن وقت ها که بچه بودم ، پروانه ها را دوست داشتم. همیشه لای درختها دنبال پروانه ها می گشتم.
وقتی از اجباری برگشتم، پدرم گفت: حالا وقتش است که زن بگیری.
گفتم: چرا؟
گفت : برای آن که آدم بشوی.
گفتم: مگه نیستم؟
گفت: فضولی موقوف، همان که گفتم.
و بعد رفت و بی خبر، پروانه دختر همسایه را عقد کرد و دستش را گذاشت تو دستم و گفت: حالا درست و حسابی آدم می شوی.
و ادامه داد : من پدری را در حقت تمام کردم ، دیگر بقیه اش دست خودت است.
پروانه که آمد تو زندگی من، بلافاصله گفت: خب اینجا بیکار و بیعار نشسته ای که چه؟
گفتم: چه کار کنم؟
گفت: باید کار کنی تا چرخ های زندگی بچرخد.
از آن پس، صبحها زود بلند می شدم و می رفتم سر کار. شبها هم خسته می آمدم
می خوابیدم تا دوباره روز بعد بتوانم بروم سرکار.
بعد یک بچه گیرمان آمد.
و یکی دیگر.
ولی به گفته پروانه من هنوز آدم نشده بودم.
به پروانه گفتم: دیگر چرا؟
گفت: نه خانه داریم ، نه ماشین ، نه یک زندگی درست و حسابی.
از آن روز به بعد بدون خستگی، مثل ماشین دو شیفت کار کردم. وضعم روبراه شده بود و هرچه لازم بود را تهیه می کردم.
فاصله ام با آدمیزاد مرتب کم می شد. مانده بودم حیران، که آدمها این پولا را از کجا می آرن؟
پروانه هم مرتب مرا تشویق می کرد.
اما باز چیزهای جدیدی می آمد تو بازار. تازه آنهایی هم که خریده بودیم از مد می افتاد و بهتر و کامل ترش می آمد. من هم تا می توانستم همه را می خریدم.
عجب شیر تو شیری شده بود. درهای ترقی و پیشرفت چارطاق باز شده بود.
پروانه مرتب برایم دست می زد و می گفت: مرحبا! مرحبا!
وقتی پدرم داشت می مرد، در بستر مرگ به من گفت: گوش ات را بیار جلو .
گوشم را آوردم جلو، با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت:
در مسیر آدمیزاد افتاده ای. الحق که فرزند خلف خودم هستی. ولی خوب تا آدم شدن هنوز کلی راه مانده!
گفتم: خیلی ممنون. کی کاملا آدمم می شوم؟
گفت: هر وقت بچه هایت هم تو خط زندگی بیفتن!
معلوم شد که خودش هم هنوز کاملا آدم نشده. چی دردسرتان بدهم. حالا سالهاست که پدرم عمرش را داده به شما، کمر پروانه دولا شده و تمام بدنش درد می کنه، یکی از بچه هامون هم مرده ، یکی دیگه هم رفته اجباری.
خودم هم علیل و مریضم و فشار خون و هزار کوفت و زهر مار دیگه دارم. دو بار هم چشمم آب اورده وقلبم هم عمل کرده ام .
پسرم از کودکی سر به هوا بود و همه اش دنبال پروانه ها از این سو به آن سو می دوید. دیدم این جوری نمی شود. وقتی از اجباری برگشت، بهش گفتم:
حالا وقتش است که زن بگیری.
گفت: چرا؟
گفتم: برای آن که آدم بشوی.
گفت: مگه نیستم؟
گفتم: فضولی موقوف، همان که گفتم.
و بعد رفتم و بی خبر، پروانه دختر همسایه را برایش عقد کردم و دستش را گذاشتم تو دستش.
و گفتم: حالا درست و حسابی آدم می شوی.
------------------------------
چاپ شده در روزنامه افسانه شماره۱۰خرداد۸۹
برای آنان که در جان جهان غوطه ورند!
هرکس دوست دارد
شعری بگوید
مال خودش
خودِ
خودش.
اما من می دانم
شعری هست
که کسی هنوز آنرا نسروده است.
زیرا
هر کس دوست دارد
شعری بگوید
مال خودش
خودِ
خودش.
1- کودکی از پدرش در هنگام رانندگی در کنار دریاچه نمک- نزدیک شیراز- پرسید:
اینجا کجاست؟
پدرش پاسخ داد:
دریاچه نمک.
کودک پس از کمی سکوت پرسید:
دریاچه فلفل هم داریم؟
2- کودکی که برای اولین بار به کنار دریا رفته بود گفت:
نگاه کنید!
یادشان رفته شیر آب را ببندند آب همه حیاط را گرفته است!
-----------------------------------
کودکان بالقوه شاعرند.
آنها بی آن که دنیای ما خلاقیت آنها را محدود کرده باشد مدام در کار کشف جهانند.
برداشتهای آنان ما را شگفت زده می کند. زیرا یادمان می اندازد که ما نیز زمانی همین گونه فکر می کرده ایم!
اگر کسی از این دست برداشتهای بکر کودکانه سراغ دارد لطف می کند که آنرا برایم ارسال می نماید.
اول یک پرنده داشتم.
و آن را در قفس نگه می داشتم.
تا برایم آواز بخواند.
نگه داریش کار سختی بود...
بعد یک درخت داشتم .
و یک ستاره
و خیلی چیزهای دیگر...
که از عهده شان بر نمی آمدم.
بعدها که صاحب همه پرنده ها شدم،
و همه درختها و همه ستاره ها
و همه جهان
نگه داری آنها غیر ممکن شد.
پس،
همه را آزاد کردم.
تا همان گونه زندگی کنند،
که قبلن می کردند(*)
و همه چیز همان طور شد که از اول بود!
و هر چیزی سر جای اولش قرار گرفت.
با این تفاوت که
حالا همه آنها مال من بودند
و البته مال شما!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*)
البته من دلم نمی خواهد که گرگ هایم ،
گوسفندانم را بدرند
یا آدمهایم ،
حیواناتم را،
یا خودشان را.
اما گاهی آنها به میل من رفتار نمی کنند.
زنی که مادر من بود،
به تشت پر از خمیرش نگاهی انداخت و گفت :
- مجبور شدم اول تو را بسازم،
از همین خمیر.
پرسیدم:
چرا؟
گفت: برای رفع ملال و تنهایی.
بعد با شادی و امید گفت:
-حالا با هم بقیه را می سازیم.
و این سرآغاز هر چیز بود.۰۰۰
می دانی دوست من ،
وقتی از کسی، چیزی می خوانم،
خیلی خوشحال می شوم که می بینم
یک نفر ، یک جایی، آن سر دنیا حسی مثل من دارد.
یا چیزی می نویسد ،
که در ذهن من هم بوده است.
و یا دلم می خواسته آن را بنویسم.
آن وقت از تنهایی در می آیم و مثل بچه ها ذوق زده می شوم.
و بعد می نشینم و از سر آسودگی به این نتیجه می رسم که:
((عجب، پس که این طور.
حدس می زدم که مغز و اُس اساس آدمها و اشیاء یک چیز باشد،
و تنها فرقشان در این باشد که در چه شرایطی قرار بگیرند،
تا از هم متفاوت به نظر آیند.
آن وقت اسمت را می گذارند : سنگ ، انسان ، علف یا میز و خیلی چیزهای دیگر.
و گرنه خمیر اولیه همه شان یک چیز است.))
*
و بعد تا مدتها این حس خفه کننده تنهایی می رود
و گورش را گم می کند.
فقط یک اشتیاق مفرط،
درون ام را طوفانی تر می کند:
چه کسی با من بازی می کند؟
بابا لنگ دراز من کیست؟
و بعد مثل دیوانه ها
به جستجویش ،
به تخم چشم اشیا و آدمها زل می زنم.
که خالی خالی است.
چون مزرعه دار زمین را برای محصول جدید شخم زد، خانه موش کور تخریب شد و خودش هراسان به جستجوی پناه گاهی دیگر به تکاپو افتاد.
اما حادثه ای اتفاق افتاد که جهان موش را تحت الشعاع قرار داد. حادثه ای که اگر از منظر نیمه تاریک موش بنگریم امری غیرممکن و نا محتمل بود -مگر به اراده ای محبت آمیز و عمدی- و اگر از منظر دختر سر به هوای مزرعه دار بنگریم ، تنها اتفاقی ساده بود از سر بی دقتی و آن اینکه گلوله کاموایی از سبدش بر زمین افتاد و او متوجه نشد!
موش که در جستجوی خاکی نرم برای مسکن تازه می گشت، با گوی مرموزی روبرو شد که سفیدیش چشم را آزار می داد. از کنجکاوی پوزه در آن فرو برد. و کم کم چنان خود را در آن فرو برد که اندیشید بی گمان مهندس هستی، گوی را ویژه او ساخته است و زان پس قرنها و هزاره ها در ان زیست.
بعدها - اما به هر دلیل موش از بستر نرم خود بیرون خزید تا مگر با دقت و تامل پرده از اسرار آن بر دارد و در همین کاوشها آنچنان شد که سر نخ گلوله را یافت و هی کشید و کشید و کشید.مگر سر نخ معما را بیابد و در این کار تا بدانجا پیش رفت که از آن منزل گرم و نرم تنها خطی درهم و برهم و بی ابتدا و انتها به جا ماند و حیرت و حسرتی ابدی که به یک نوستالوژی پایدار تبدیل گردید!
تصور من از زمان، تکرر ثقل هستی است. شی در بودن و شدن –هر دو توامن- هست می شوند . "شدن" مجموعه ای از بودن های متوالی است و بودن یک فریم(یک تصویر) از هستی یا شیئ است در زمانی به درازای صفر در تصور آدمی. هستندگی در دالانی از شدن های پی در پی ممکن می گردد. بودن بدون شدن تنها تصوری از پایایی است که در تنگنای زمان صفر زمین گیر شود و نمی پاید . پنداری نوزادی که در نطفه خفه می شود. نه حتی این گونه ، که تنها شدن است که هر لحظه رخ می دهد و بودن را پی می ریزد. حتی یک عکس،نشان دهنده شیئ در امتداد زمانی صفر نیست ،گیرم کمی بیش از صفر.
در زمان صفر هیچ گونه شدن یا بودنی قابل تصور نیست. زمان صفر تنها تصویری از نیستی است. نیستی خود به جز غیبت هستی معنا پذیر نیست. اشیا در دالانی از "خود" مستمر و بلاوقفه و مدام می غلطند و هست می شوند و برماندگاری و بقا پا می فشارند. حرکت جزء ذاتی هستی است. به نظر می رسد که این تنها روی کرد موجه به هستی است. ضمنن هستی هر لحظه نمی ایستد تا در لحظه بعد دوباره بیاغازد. ساعت هستی آنالوگ است نه دیجیتال! بر همین حساب کوچکترین واحد زمان واقعی که در بطن هستی عمل کند نمی تواند وجود داشته باشد. به عبارتی کوچکترین واحد زمان واقعی جایی در بی نهایت کوچک است.
چنین به نظر می رسد که در هستی میلی است که بر مبنای آن قرص های کاملی از خود را کش بدهد. هستی هر لحظه کش می آید. هم از این روست که امروزه زمان را بعد چهارم شی محاسبه می کنند. تصور شی در بی زمان یک تصور ذهنی موهوم است.
کش آمدگی ِحضور، حال را می سازد تصوری ذهنی و با ثبات از آینده را نوید می دهد و گذشته را قطعیت می بخشد. اما تنها زمان واقعی زمان حال است که بیرون از ذهن ما شی را از یک ایده(subject) به یک شی(object) وامیگذارد . در حالی که شی در گذشته یا آینده فقط یک ایده است که تصوری از هستی در اشکال بوده و نبوده را ایجاد می کند. ایده تصوری است از واقعیت بیرونی محصول کارگاه ذهن که کارش انبوه سازی تجربه ، نگهداری و دست کاری و استنتاج برمبنای قوانینی که از گذشته در آن ماندگار شده اند . قوانین هستی در ذهن بدلیل نوع چیدمان خاص گذشته توقع تکرار را ملکه ذهن می کند و آن را بجای واقعیت بیرونی می نشاند. بنابراین قانون هستی تنها در ذهن است که معنا می یابد. توجیه هستی مقوله ای ذهنی است و هستی – آنجا- خارج از ذهن و عینی حضور دارد. در واقع هستی از تصور هستی متفاوت است . آیا راهی به درون هستی است ؟ و این در حالی است که فراموش نمی کنیم من و ذهن من خود بخشی انکار ناپذیر از هستی است.
زمان چون خط سفیدی در ذهن است که از پرواز هواپیمای سریعی در آسمان بجا مانده است، یک رد پا، نشانه ای از انچه گذشته است : گذشته در عین حال که دیگر وجود ندارد. اما تاثیر خود را برجا گذاشته است. گذشته قطعا وجود داشته است. آینده از ما مرتب می گریزد : نه آمده است و نه خواهدآمد! آن چه موثر است حال است که وجود دارد ، آن هم در زمان استمراری.
ساختار سنتی از زمان در ذهن، همچنان پای می فشارد. آیا تئوری فضا-زمان خمیده که در تئوری های نسبیت شروع شد و امروزه توسط استیون هوکینگ دنبال می شود، ذهنیت ما را نسبت به مسئله تغییر می دهد یا دغدغه جدیدی را ایجاد می کند؟ هرچند که این سئوال خود مدخل بحث دیگری است که مربوط به مباحثات زبان شناسانه اخیر می گردد. تعبیرات جدید ظاهرن خود منشائ مسایل دیگری شده اند.
ثقل تکرار شونده، تنها شرط لازم جهت تداوم هستی متغییر(در حال تغییر) است. پس زمان، شرط تغییر پذیری شی نیز هست.هر گونه تغییر کمی و کیفی هستی تنها در زمان ممکن است. در این راستا هستی رنگ می بازد و اشکال گوناگون می پذیرد و از کیفیتی به کیفیت دیگر یا از کمیتی به کمیت دیگر در می آید (چرا؟)
اما یادم می ماند که:
هرچند من خود بخشی از این هستی در هم پیچنده ام، اما هر توجیهی ولو موجه – و نه فقط ظاهرن موجه – تنها تصوری از هستی است نه خودش که آنجا: بیرون از ذهن من -محکم و استوار- ایستاده است.
سر به مهر، چون قلعه ای محکم و نفوذناپذیر. آیا روزی رخنه ای به درون باز می شود؟
نگارش این دغدغه ها احتمالن ادامه دارد.
از عزیزانی که منت می گذارندو نظر می دهند
متوقعم که نظرات ارسالی مرتبط با موضوع فوق باشد
شاپرک و گل نرگس
سوار اسب چوبی بود محیا
که هرچه می رود منزل نه پیدا.
رستم ریقو که بر طبق روال پرسه می زد، زیر طاق تاریک کنار در بسنه حسینه محله تاج آباد چشمش به بسته ای خورد که تو تاریکی کنار دیوار گذاشته بودن. نزدیک تر که شد ، چشماش را تیز کرد و به چیزی که زیر پتو وول می خورد زل زد. ماتش برده بود. رفت جلو و پتو را باز کرد. نوزاد که آزاد شده بود دست و پایش را تکان داد. رستم سرش را به این بر و آن بر چرخاند. این اولین بار تو تاریخ داراب بود که بچه ای را تو کوچه ول کرده بودند.
توی کوچه هیچ کس نبود . صدای عرعر خر کل عبدالکریم سبزی فروش که بلند شد، نوزاد از ترس شروع کرد به گریه. رستم ترسید، مانده بود چه کند. برای یک لحظه با خودش گفت در خانه نرگس دختر شیخ جبار را بزند. اما ترسید. نرگس کچل بود و شوهر نکرده بود. باید داشته باشد یک پنجاه سالی. رستم عزمش را جزم کرد و رقت جلو خونه دختر شیخ جبار. مستاصل بود چه کند. بچه را گذاشت زمین و محکم با لگد به در زد و رفت تو تاریکی، منتظر شد. خر دست از عر عر برنداشت تا اینکه بچه را هم انداخت به وق وق. دختر شیخ جبار پشت در بود. از جرز تخته در نگاه کرد. سیاهی را دید. سه برابر چثه آدمی . اما دختر شیخ جبار نترسید. چون می دانست که این غول بی شاخ و دم کسی جز رستم ریقو نیست. رستم هیچ وقت لباسهاش را عوض نمی کرد و هر چه لباس بهش می دادند روی هم می پوشید. رو همین حساب هیچ کس اندازه واقعی جثه رستم را نمی فهمید. صدای ونگ ونگ بچه تمام کوچه تاریک را گرفته بود.
رستم منتظر بودکه نرگس در را باز کند. برای خاطر بچه بود، یا به خاطر خودش ؟ رفته بود تو نخ بچه که حالا ساکت شده بود. حتما مال اجنه اس. مگر نه اینکه دیشب ختنه سورون بچه هاشان بوده؟ خودش دیده بود : هزارتایی گربه، روی پشت بام خانه های داراب که - دستمال به دست- می رقصیدند. بعد شاه جنا دستور داد که برای مرده هاشان اب بونک و شیر برنج ببرند صحرای پوشن. بعد هم از سر باغ ملی بگیر تا پایین شعبه نفتی - یعنی داراب کمپلت- را دعوت کرده بودن به یخ نی عدس. یک کاسه پر هم گذاشته بودند جلوی رستم ، مَشت مَشت با چند دسته چورک و گرده. جن های مطرب با دایره و دستک دور دیگ های یخ نی جمع بودند و هو و شَپَک می زدند که:
یخ نی عدس قر سر دس،
یخ نی نخود قر سر خود،
یخ نی لوبیا قر بده بیا.
یک عده از جن ها هم هی قر می دادند و جلو و عقب می رفتند ، همه شان خچک داشتند درست مث بز!
رستم آنقدر یخ نی خورد که دلش درد گرفت. این بار نه مثل بچه آدم با نان، بلکه خالی خالی . بعد هم آنقدر شنگول شده بود که دم گرفته بود بیا و ببین: یخ نی لوبیا قر بده بیا.
آن شب اجنه تا کله سحر خواندند و رقصیدند. رستم را گذاشته بودند رو دوش و تمام محله های داراب را گز کردند. از تو کوچه چاروادارها که رد می شدند، رستم ترسید که از پشت بام کوچه، سنگ و سقاط بریز ه رو سرشان. حتمن چاروادارها هنوز داشتند یخ نی می خوردند! شاید هم از حضور این همه جن تو کوچه ترسیده بودن. سحر که شد شاه اجنه دستور داد که اول بروند و هرچه تیرآهن تو مدار زمین بود را در بیاورند بلکه هوا خنک تر بشود ، بعد هم بروند از برفدان برف بیارن ، شاید خدا رحمش بگیرد و باران بیاید. هم برای زارع دارابی خوب می شد هم شاید خدا شفایی می داد به رستم. چند ماه که گذشت باران نیامد هیچ ، به جایش یک روز که مردم از خواب بلند شدند ، دیدند تمام جدولهای خیابانهای خاکی شهر پر شده از ملخ. تو کوچه ها پر شده بود از ملخ . رستم تو جدولهای پر ملخ بل غلطه می زد و بچه ها هی سنگش می زدند. چثه اش شده بود مثل جوال پر از کاه. بعد هم رییس اجنه دستور داد که شاه داماد را با هزار تا کِل و شاباش حسابی با طناب کلفت ببندند ، آن هم نه یک دور و دو دور که صد دور هم، گاسم بیشتر ،شاه داماد بود یا رستم؟ آنقدر زدند که سر و کله ش پر خون شد. تا می خورد زدند. خب دیگه کار اجنه که از روی حساب و کتاب نیست . حالاتشان عین رستمه لابد. رستم دلش می خواست داد بزنه. همه اش می ترسید که از حال خودش در برود و نوزاد را پرت کند لای جمعیت . اما دلش می خواست فکر کند که او حالا پیش دختر شیخ جبار است. بچه خیلی قشنگی بود. لپ هایش انقدرقرمز و نازک بود که رستم خوش خوشانش شد که دست زمخت و چرکش را هی بکشد به لپ های بچه . چشمهایش بزور باز می شد. عینهو کوچکی های خودش ، که ننه اش می انداختش هوا و هی می گفت :
گمپ گلم ، شاپرکم
جون دلم ؛ شاپرکم.
بعد او را می گرفت و تو صورتش می خندید.
تا پاسبان های شب سر پست شان نیامده بودند باید زودتر می رفت می خوابید. یا تو باغ ملی زیر نارنج ها، یا ته دکان خرابه میز یحیی پینه دوز، کنار شعبه نفتی. خر کل عبدالکریم ساکت شد. اما بچه نه، مانده بود مستاصل که چکار کند. بچه یک نفس وق می زد. از زیر پتو بو گند می آمد. رستم پتو را پس زد از روی بچه ، ریده بود تو خودش ، دختر بود. نرگس پشت در مانده بود در را باز کند یا نه؟ می ترسید برایش حرف در بیاورند. بچه یک نفس وق وق می کرد. نرگس در را نیم تی کرد، رستم فهمید که نرگس دلش می سوزد و بچه را می برد تو. بعد به نظرش رسید که نرگس بچه را هی می اندازد هوا و هی آن را می گرفت و با خنده به بچه می گفت که:
گمپ گلم ، شاپرکم
جون دلم ؛ شاپرکم.
نرگس بود یا ننهِ رستم؟ تنهایی راه افتاد سمت دکان میز یحیی که نصف بیشترش رومبیده بود. شانس آورد که قبل از پاسبان شب رسید. از داخل بازار هزار تا بو می آمد. بوی نا ، بوی پول های چرک، بوی داروهای گیاهی و عطاری. اما هیچ کدام به اندازه بو ی خود هادو اینقدر بد نبود.
اجنه عقربه های ساعت را برگردانده بودند تا شب تمام نشود. حالا دوباره غروب بود . هادو دلش گرفته بود و می خواست برد گود نرگسی. تنهای تنها با یک دیگ بزرگ پر یخ نی. توی ذهنش گود نرگسی با نرگس -پیر دختر شیخ جبار- یک جورهایی ربط داشت. دلش برای هر دو می رفت. گود نرگسی خلوت گاهی بود در کناره شهر، آنجا بوهای خوب می آمد. یادش به نرگس می افتاد . انقدر آنجا دراز می کشید تا از زور گشنگی مجبور می شد برود شهر. همین که سیر می شد، از شر بچه ها و پاسبان ها راه می افتاد و می رفت گود نرگسی. از حمام کردن بدش می آمد. سرمایش می شد و تا یاد می داد فقط یک مرتبه حمامش کرده بودند، آن هم محض سرگرمی. سرگرد قدیر، که یک شب سر قمار با دکتر مسیحی باخته بود سر مخارج حمام کردند هادو. سرگرد که باخت، دکتر ازش خواسته بود هادو را حسابی بشورد . سرگرد قدیر هم هادو را برده بود تو حیاط زندان شهربانی و دستور داده بود چند تا پاسبان حسابی با سنگ پاشور و تاید افتاده بودند به جانش . حالا نشور کی بشور. انبوه لباسای گندیده اش را هم ریختند تو یک گونی و تو حیاط زندان بنزین ریختند رویش و کبریت کشیدند. وزن می کردی ، قشنگ می شد ده بیست من. بعد از خانه سرگرد برایش لباس های نیمدار و کهنه سرگرد آوردند و کردند برش. بعد هم استا زینو، سلمانی پیر را آوردند تا تمام پشم و پیلی هایش را بچیند. اول با قیچی پشم زنی ، بعد هم سرش را -محض خنده - چهار خیابان زدند ، مثل زندانی های خطاکار، و آخرش هم با ماشین اصلاح آلمانی. اصلا شده بود یه آدم درست و حسابی. قیافه اش از قیافه حاج رزاز که کنس ترین آدم شهر بود خیلی تمیزتر شده بود. از همان وقت دیگر از پاسبان ها بیشتر می ترسید. پاسبان کسی بود که می توانست هر کاری که دلش می خواهد انجام بدهد. آنها می توانستند هادو خل و چل را به زور آدم کنند یا شیخ میز محمود –معتمد تمام محله های داراب - را برای یه حب تریاک بیندازند تو هلوفدونی. وقتی هادو را ولش کردند، بچه های تُخس که همیشه تو شهر پلاس بودند جمع شدند جلو زندان ، با قیافه های مبهوت ، اولش هادو را نشناختند. اما زود خودشان را جمع و جور کردند. آدم بزرگها هم جمع شدند. کوچک و بزرگ آمده بودند به تماشا و لودگی. هادو هیچ وقت این طوری َانَک نشده بود. وحشت برش داشته بود. جمعیت انگار داشتند می رفتند پیشباز زوار امام رضا. هادو را با هو و جنجال و شَپَک انداخته بودند جلو. هادو هیچ وقت این قدر عصبی نشده بود. هرچه دوید نتوانست خودش را از جمعیت بکند . این طورشد که خودش را زد به سینه جمعیت و بچه هفت هشت ساله کریم پت خور را گرفت و مثل بچه کَرکو رو دست بلند کردو پرت کرد وسط جمعیت. حالا از جمعیت صدای جیغ و داد و بیداد بلند شده بود و هر کی به هرکی شده بود و هول و هراس همه جمعیت را گرفته بود . هادو همیشه بی آزار بود . اما حالا شده بود مثل خرس گرسنه. پاسبان ها سوت می زدن و همه شاند جمع شدند که جلو هادو را بگیرند . اما هیچ کس جرئت نمی کرد جلو برود . سرگرد رنگش شده بود زرد ،عین گُه و هی داد می زد. بعد به دستور سرگرد پاسبان ها با هم حمله کردند به طرف هادو . با باطوم می زدند تو سرش. حالا نزن کی بزن. هادو با سر و کله خونی وسط معرکه افتاده بود.بی هوش و حواس، اما خوشگل و تمیز و مردم دور و برش می تنگیدند. عده ای جیغ می زدند . اَرَساتی شده بود بیاو ببین. مثل روز محشر. پاسبان ها انگار یک قاتل بی رحم را گرفته باشند، هادو را با بند بستند. آن هم نه یک دور و دو دور . با بندهایی که مقنی ها می رفتند ته چاه ،حسابی می پیچیدنش. هادو مثل شتر قربانی غاره می زد. بعد او را بردند تو حیاط شهربانی. دوباره تا می خورد زدنش . سر و کله اش شده بود پر خون، انگار روی لباسهایی که تازه کرده بودند تنش دوای گلی ریخته باشند . بعد پاسبان ها مردم را متفرق کردند . هر کی از یک سمتی رفت دنبال کارش. ماجرای آن روز از تو ذهن من و پسر کریم پت خور و زاغی دراز هرگز پاک نشد که نشد . بعد از آن ماجرا دیگر کسی نفهمید که سر هادو چی آمد، که نفهمید که نفهمید . تا اینکه سالها بعد دکتر مسیحی تو یک عرق خوری همه چیز را توضیح داد. سرگرد، هادو را مدتها تو انفرادی حبس کرده بود . بعدش او را برد دهکده دکتر کلامی نزدیک شیراز که محل اسکان دیوانه های خطرناک بود و آنجا سرش را انداخته بودند زیر برق . یکی دو سالی هم همانجا نگهش داشته بودند. بعد ولش کردند و معلوم نشد چطوری دوباره برگشت داراب. شاپرک دلش هوای گود نرگسی کرده بود یا نرگس ؟ آن قدر لاغر شده بود که دیگر هیچ کس ا و را نمی شناخت. زرد و زار و مردنی. دهکده روانی آن قدر بزرگ بود که کتایون- دختر سر به هوای دکتر کلامی- توش اسب سواری می کرد. معلوم نشد رو چه حسابی اسم هادو را گذاشت : رستم ریقو.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نویشت: برای فرح شیرازی
دلم برای داراب قدیم تنگ شده. دلم برای کوهستان های آبا و اجدادی ام تنگ شده. من آنجا چیز با ارزشی را جا گذاشته ام که با هیچ خانه- مو بایل -کامپیوتر و یا هیچ کوفت و زهر مار دیگری حاضر و قادر به تعویضش نیستم.
نواز عزیز حداقل تو -که ساز دلت در همین مایه ها می نوازد- بگو که مرا (ما را)چه می شود؟
------------------------------------------------------------------
خواندن مطلب زیر به آنهایی که خواب شان آشفته نیست توصیه نمی شود!
- حالت چطوره؟
-بد ، اصلن دلم نمی خواد زنده گی کنم.
- خب برو خودت را بکش.
- برای چه به خاطر جبران یک اشتباه، یک اشتباه دیگه را مرتکب بشم؟
- چطور مگه؟
-چرا باید مجبور باشم که زنده باشم یا مرده؟
- پس می خواهی چه جوری باشی؟
- دلم نمی خواد هیچ طوری باشم. نه مرده نه زنده. می خوام یک جور جدید باشم . اصلن کی گفته که همیشه باید دو حالت وجود داشته باشه، و من مجبور بشم یکی از این حالت ها را انتخاب کنم؟
- اصلن تو چه مرگته؟
- من دلم نمی خواد آدم خوبی باشم ، یا آدم بدی . دلم نمی خواد زنده باشم ، یا زنده نباشم. دلم نمی خواد که همه چیز مطابق دل من باشه یا نباشه . اصلن دلم نمی خواد یا دلم می خواد ، اصلن نمی خوام که دل داشته باشم یا نداشته باشم. نمی خوام من باشم یا کسی دیگه ای باشم،یا نباشم. اصلن می فهمی چیه؟
-نه
- ببین یا ما هستیم یا نیستم، درسته؟
- خب؟
- من دلم نمی خواد باشم یا نباشم. حالا فهمیدی؟
- مگه غیر از بودن و نبودن حالت دیگه ای هم هست؟
- من دلم نمی خواد فقط این دو حالت باشه. حتما یک حالت سومی هم هست . اصلن یک حالت دیگه که به هیج وجه تو این گروه نمی گنجه! و ضمنن هم نمی شه بهش گفت : گروه سوم . چون به موازات آن دو گروه نیست.
- مگه دنیا را تو ساخته ای یا دست توئه که سه حالت داشته باشه؟
- اصلن چه فرقی می کنه که دنیا نباید دست من باشه ، یا دست تو باشه یا دست من نباشه،یا دست تو نباشه. یا به اختیار یکی دیگه باشه.
-دیگه کم کم دارم از دستت دیوانه می شم.
- چرا باید دیوانه باشی یا عاقل باشی؟ چرا یک طور دیگه نشی؟
- یک چیزیت می شه ها!
- اصلن من نمی خوام یک چیزیم بشه یا چیزیم نشه، اصلن چرا من یک چیزیم بشه ، یا تو یک چیزیت بشه، چرا من یک چیزیم نشه، یا تو چیزیت نشه. اصلن چیز را ولش کن بریم سراغ اصلن . چرا اصلن نه ، چرا نه اصلن ، اصلن را ولش کن چرا فرعا ، یا چرا نه فرعا. اصلن چرا یک چیزیت باید بشه ، نه دو تا چیز ؟ اصلن چرا همه چیز باید بشه ، یا نشه.
- بابا دیوانه ام کردی. اصلن به من چه ، که تو حالت خوبه یا بده، اصلن به من چه که تو دیوانه ای یا عاقلی ،اصلن به من چه که آوردنت اینجا ، یا ببرنت یک تیمارستان دیگه. اصلن برام اعصاب نگذاشتی. برای خودت هم اعصاب نمونده . گور بابای تو و هایدگر و بارت و اسپینوزا و همه اونهایی که خواب تو را آشفته کردن!
- حالا درست شد. من هم که از اول داشتم همین ها را گفتم دیگه ، اصلن .....
در پست قبل (مرواریدهای روزانه )
دوستی پرسید : منظور از کودکی چیست؟
متن زیر تلاشی-به وسع خود- برای پاسخی به این سئوال است
همه ما روزهایی را بیاد میآوریم که بی واسطه غیر در بطن لحظههای صمیمی ، بی دغدغه ،با فراغ بال در زلال بی زمان و بی مکان قرار گرفته و با محیط طبیعی خود – این مادر اول- در آن حل شده و با آن یکی شدهایم. لحظههای احساس و نشاط ، لحظههای کشف بیواسطه وحس یگانهگی با محیط – جدا شدن از خویش و بی خویشی ،پیوستن به بیکرانهگی ، بی زمانی و بی مکانی ، یگانگی با اشیاء ، کشف اعماق، نگاه صمیمی ، بی واسطه زبان و کلام، بدون منطق سود و زیان وبی حساب خیر و شر. رسیدن به "آن"ی بی آن و این!
نگاهی که بر سطح نمیلغزد ، عمق را میکاود، عمق را نمیکاود به آن میرسد چون کودکی به مادرش . چشم و نگاه و شی هر سه یکی و بخشی از یک مجموعه هماهنگ همدیگر را باز مییابند . که در عین انفکاک ، تفکیکی نیست ، که کودک خود بخشی از طبیعت است. رونده و حاظر بیواسطه غیر. و حضورش کششی قوی و طبیعی که مخاطبش هم جنس او و جزیی از او ست. بی نام و بی کرانه، چون جویباری کوچکی که بی صدا از هر جا میگذرد، حتی از درون ما.
به کجا ؟ هیچ کجا و همه کجا. (مگر فاصلهای چیست ، وقتی همه در مرکز این جای بیکرانهاند )
و چه وقت ؟ هیچ وقت و همه وقت (مگر وقت چیست جز میل ذهن بزرگ سالی ما به ثبت توالی رخدادها؟)
گاهی این قیود زمانی و مکانی ابزار ناکارامد زبانند و بعضن مایه سوء ادراک: مال زمانی که "شخص"یت ین قیئ شکل دیگری میگیرد.
پیش آمده که در کودکی به دنبال پروانه ای آنقدر دویدهایم که گم شدهایم و یا زیر بوته ای بیخیال به خواب رفتهایم،
زمانی بوده که دلمان خواسته زیر باران برویم بیآنکه به چیزی دیگر فکر کنیم. با ملخی و موری هم بازی شدهایم و در خلوت خود نه خود بودهایم و نه جدا از خود. بلکه بخشی از جهان بودهایم در تعاملی عاطفی ،هماهنگ و هم آوا با کلیت هستی و کائنات.
پیش آمده دست زدهایم به "گلی سرخ " اما ناگهان دستمان سوخته و فرق آتش را از غیر آن آموختهایم. نه ترسیدن ، یکی شدن و از خود پنداشتن و در "آن" بودن از ویژگیهای کودکی است.
تنها عاملی که ما را ازپیرامون خود جدا میکرد ویژگیهای فردی طبیعی ما بود ، آن گونه که درخت را از پرنده باز میشناسند یا ستاره را ازعلف ، نه بیشتر. آن گونه که ظرف ساده ذهن ما بود، باور میکردیم و در بستر جهان با آرامش جا میگرفتیم. در همان لحظه و برای همان لحظه میزیستیم . مال همان لحظه بودهایم . به هیچ چیز بسته نبودیبم و از هرچه رنگ تعلق میگرفت آزاد بودیم. نه چیزی بی معنی بود و نه معنادار. هرچه بود همان بود که میبایست: یک مجموعه که خود در آن قرار داشتیم.
به کودکان خود اگر بهدقت بنگرید متوجه میشوید که تفاوت آنها با بزرگ سالان ها در چیست . بسیاری از چیزهای که در انها اشتیاق بر انگیز است برای ما بی معنی و بی فایده است. بازی، تنها رابطه قابل پذیرش کودک بود. کودکان در کار بازی جهانند و کدام همبازی از آن زیباتر. او با بازی در کار جهان مشارکت دارد آن رااز آن خود میکند و با آن میپیوندد. هرچند چنین رفتار کودکانه بنا به عواملی که ذکر خواهد شد بعنوان رفتار مسلط پس رانده میشود اما این گونه نگرش و ارتباط برای موجودات دیگر غیر از انسان تا پایان عمر حفظ میشود.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
روندی که اصطلاحا به آن "socialization" میگویند به صور گوناگون و از ابتدای تولد ما را در بر میگیرد. جامعه با ابزارهای کارامد و موثر و به منظور همسو و همرنگ نمودن اعضا جدید با مقتضیات ، تمایلات و اهدافش درجهت حقظ و بقا خود و حمایت از اعضا ، کشف و نهایتن تغییر ،طبیعت را در خدمت خویش میگیردو با آن رابطهای دیگر میآغازد. لاجرم از آن فاصله میگیرد و خود را از فضای کودکی جدا میکند . انگیزه اجتماعی بشر و ضرورتهای مرتبط به آن در نگاهی محیل آکنده از سلطه طلبی و برتری جویی مصداق مییابد. علت بقا و ماندهگاری با چاشنی و الزام سلطه جویی -به ضروره- در ارتباط است .در اینجا دیگر طبیعت نه بخشی از ماست که در مقابل ما قرار گرفته است. نگاه ما در این جا نه همسو که در مقابل آن قرار دارد. جامعه با ابزار های خاص و موثر افراد مطیع را تشویق و خاطیان را تنبیه می کند. اطرافیان به صور مختلف ما را به سمت هم گرایی، هم سویی و هم راهی با محیط اجتماعی ترغیب می نمایند به گونه ای که عملا تمام ذهنهای متفاوت بین در کناره قرار میگیرد. آدمها کند و بطئی و ناآگاهانه درست یا غلط در این فرآیند بعنوان عضوی از مجموعهای قرار میگیرند که خواستها و اهداف اجتماعی خود را دنبال میکنند. جامعه ما را به مدرسه میفرستد. افتخارات گذشته را ردیف می کند. حس وطن پرستی، نوع دوستی، روحیه پشتکار و شجاعت را در ما ترویج می دهند. خانواده ، این زنجیر محکم پای دل و جان، هرچند بسیار موثر در شکل گیری عواطف و احساسات ما، هر لحظه محتویات ما را از "کودکی" خالی و با معجون جدیدی از مصادیق ارزشی پر میکند. استمرار در کاربرد ابزار اجتماعی با رویکرد نهادینه شدن طرز خاصی از برداشت ، معنای جدیدی در ذهن و زندگی ما را شکل میدهد و الگوهای رفتاری جدید را جایگزین میکنند که نهایتن شخصیت جدیدی در ما را شکل میدهد. ما را به صورت و سیرتی واحد شکل میدهد تا از عضو هماهنگ با دیگر اعضا باشیم و هارمونی اجتماعی لنگ بر ندارد .عضوی که میراث دار هزاران سال تمدن و فرهنگ است و موظف و مصمم به استمرار و تعالی بخشیدن و تجهیز مجدد آن است.
در این راستا کودکی رنگ میبازد . شور و شیدایی بکنار میرود و بهجای آن فایدهمندی ، اجتناب ناپذیر سود و زیان و بد و خوب شکل میگیرد. زبان ،نه ابزاری برای بیان کشف و نگاه ادمی به طبیعت که خود به مانعی در راه یگانگی ما قرار میگیرد . اضطرارها و بازیهای زبانی احساسات و عواطف ما را در راستای این فرایند شکل میدهند و بر آن اثر مستقیم میگذارند. نیازهای اجتماعی کلمه را میسازد و کلمه نیاز را تغییر میدهدو در این میانه ظرف و مظروف از هم متاثر میگردند. این ارتباط ارگانیک تا آنجا پیش میرود که هیچ کس نمیداند که چیستی یا کیستی هر لحظه رنگ میبازد و اشکال دیکری به خود میگیرد. خویش طبیعی – کودکی- از خویش اجتماعی منفک میشود و فرد همه معیارهای خود را برمبنای شخصیت جدید خود آپ دیت میکند. ما دیکر نه در لحظه که بر لحظه ایستادهایم که هر چند مزیتهای مبتنی بر غلبه بر طبیعت را به همراه دارد،خود دارای عوارضی است .از مهمترین این عوارض احساس تنهایی، حقارت، سرگشتهگی و ملال است.
نواز فرح شیرازی که خود گم شدهای در ماه است و با قطره ای باران باریده است ، تابلوی زیر را پیش ما میگذارد:
(( لحظه ای که فاصله بین شاعر و موضوع مورد مشاهده اش چنان از بین می رود که خود به بخشی از موضوع تبدیل میگردد ،لحظه ی نزدیک شدن او به یکنوع گشایش است . لحظه یِ حسِ تعلق و یگانگی که از خودِ واقعی رها و به موقعیتی فرا تر چنگ انداخته است . آیا این امکان برای همه کس وجود دارد؟
هرکس شاید شبی در ماه گم شده یا با قطره ای باران باریده است . تو یقین لحظه ای غم یا شادی دیگران را از آنِ خود کرده ای . اما این ذره های هوشیاری با هر زبان گفتنی نیست وتنها زمان یکی شدن شاعر با خارج از خود برملا میشود . لحظه ای که واژ ه ها ی یک شعر با دلالتی تازه برای وضعیتی یکّه زاده میشوند . دراین حال ، شاعر نه نظاره گر است نه موضوع نظاره ،نه خرد ورز است و نه چیز دیگر ، او تنها جزءِ لاینفکِ وجودِ خود است که در زمانی بی زمان به رویِ خود گشوده می گردد.
اما این گشایش ماندگار نیست و هرکس با اولین ذره خود آگاهی ، به دنیای واقعیتها پرتاب میشود .در اين حال ، سايه هاي ملايم ملال ، از پشت وقايع نيامده بر تو میتازند و تو باز به همان موجود ناگزیر بَدَل میشوی .ترس از رخداد هایِ نيامده ی ناگوار ، دلهره ی وانهادن دلبستگی ها ، غربت و ناتمامی وحسرت نادانسته ها، و سر انجام سرگشتگیِ مدام درپیچ تابهای ضرورت و اجبار .
آما آیا در نا خود آگاه شاعر نیز جهان به انتها رسیده است ؟))(1)
عاملی که آموزههای اجتماعی را تثبیت میکند، تنها مقتضیات اجتماعی و ضرورتهای مرتبط به آن نیست. بلکه میتوان از عواملی که بر واقعیتهای چند پهلوی طبیعی استوارند و میل آدمی به مقابله جویی که به مثابه ریسمان نامرئی تداوم آن است، تاکید کرد. قدر مسلم آنکه نگاه کودکی در جنگ جهان کارساز نیست. اینکه–در نقل قول بالا- واقعیت ناگزیر است یا نه ، و اینکه دلهره در پیچ و تاب های ضرورت و اجبار قرار میگیرد ،نیاز به تحقیق و تفحصی دیگر دارد.
شاعر همان کودک است. آیا شاعر به کودکی و به اصل خود پرتاب میشود ؟ اگر نه با استانداردهای کودکی، چگونه میتوان در این مجموعه منفک و مرتبط اجزا کیهانی ، به بخشی از موضوع تبدیل شد؟ ما تنها جهان را کشف میکنیم با انگیزه تصرف یا از بین بردن تنهایی یا رفع نواقص درونی . اصلا ارتباط، نوعی حذف فاصله و تاکید بر آن است است، نه بیشتر. ارتباط لازمهاش دور شدن از خویش است و یگانگی با شی نیست بلکه تسلط بر آن است، آیا در این بیکرانهگی عظیم به خود وانهاده شدهایم؟ با این کار ما هم در اشیاء حالتی انسانی ایجاد میکنیم یا به عبارتی آن را اهلی کنیم. گمان میکنم یکی از مواردی که امروزه روی آن انگشت گذاشته میشود همین انسان زدایی است از اشیا.
در این فرایند مکرر از کودکی فاصله می گیریم و به شخصیتی مبدل می شویم که بدوا برایمان تازه گی دارد اما هرچه بیشتر با آن خو میگیریم، بیشتر از کودکی خویش فاصله گرفتهایم. ارزشها و مقاصد اجتماعی ، مفاهیم اجتماعی ضرور و اجتناب ناپذر کودک ما را هی به گوشه محدودتری پرتاب میکند.
شغلی بدست میاوریم، ازدواج میکنیم و به قدری مشغول میشویم که شبها از فرط خستگی به سرعت میخوابیم تا دوباره بتوانیم سر پا باشیم روزها و شبها همین گونه مرتب تکرار میشوند. در همین جامعه است که یاد میگیریم آینده نگر باشیم ، یا نباشیم. سلطه جو باشیم یا نباشیم . مهربان باشیم یا نباشیم. تلاشگر باشیم یا نباشیم. ته ماندههای کودکی در فضایی از رقابت و سود جویی و نگاه فرد گرایانه و مقتصدانه که ناشی از موضع تقابل گرایانه ماست، عمدتا از حال و هوای کودکی تهی و تهی تر میشود. در همین فرآیند است که کودکی متوالین کم رنگ تر و کم رنگ تر میشود .به گونه که در بسیاری از موارد با آن کاملا قطع ارتباط میکنیم یا حتی قادر به یادآوری آن نمیشویم. بعدها تنها خاطره گنگی از آن در پستوهای تاریک ذهن بجا میماند که گاه گاه به صورت شهابی برای یک لحظه در ذهن میدرخشد و خاموش میشودو ما را در فضایی از اندوه نوستالوژیک غرق میسازد.
این درخششها در بعضی از افراد و به ویژه هنرمندان شدیدتر است . آنها نه تنها کودکی خویش را بیاد میآورند بلکه هر روز در فضای کودکی خویش میزیند . آنان میپندارند که جهان خود کودکانه است!
بسیاری از ما در بزرگ سالی اعمالی را انجام میدهیم که با معیارهای اجتماعی انطباق ندارد. وقتی به یک قطعه موسیقی گوش میدهیم یا به دامن طبیعت پناه میبریم یا بازی میکنیم و خیلی موارد دیگر . در این مواقع ما به کودکی برمیگردیم . تا لختی از قیودهای اجتماعی دور و به همان مقدار احساس راحتی و نشاط کنیم.
چهکسی میتواند این گونه بسراید:
"و دزد
ماه را
میان پنجره
جا نهاد."(2)
هنگامی که کودک نباشد؟ چه چیزی ارزشمندتر از ماه ؟
هر مقدار که جامعه سعی در ایجاد روابط منطقی به منظور تحکیم پایه های عینی و بقا نوع خود دارد ، کودک ما از این روابط رویمیگرداند. پس ما به ناگزیر در یک کشاکش اجتناب ناپذیر به موجودی دوگانه با تمایلات متفاوت و بعظن متناقص تبدیل میشویم.
سخن آخر این که چگونه بابد بود و چگونه باید زیست .
نفی دستاوردهای اجتماعی ، تمدن و فرهنگ به عبارتی نفی خویش است که با تلاشی عظیم بهدست آمده است. گریز از واقعیت به عنوان استراتژی اجتماعی نه ممکن است و نا راهحل. تاثیر اختراعات و اکتشافات ،حضور مجموعه های متعدد ارزشی، نهادهای سازنده فرهنگ مادی و معنوی که ماحصل هزاران سال تجربه اجتماعی است بیشک در ثبات ، بقا و ماندهگاری آدمی نقش بسزایی دارد. ما نه میخواهیم از میراث گذشتهگان خویش جدا شویم و نه میتوانیم از عهده آن برآییم. اما ما همبشه در معرض انواع گوناگونی از کنشها و واکنشهای اجتماعی قرار میگیریم و از صفات اجتماعی متفاوتی سرشار میشویم. فرایند اجتماعی شدن علیرغم مزایا و امکاناتی که به منظور آسودگی بیشتر بههمراه میآورد از عوارضی برخوردار است که شدت و حدت آن در جوامع متفاوت ، متفاوت است. گم گشتگی ، حس غربت و وانهادگی در وادی سوداگری و سودجویی ، مقابله و تعارض زشت و نازیباست. موفقیت به هر شکل و هر صورت ، حذف آرمانهای عدالت طلبانه، جدا شدن از تعلقات پاک انسانی و خالی کردن جهان از احساس انسانی ناپسند و نکوهیده است. دل بستگیهای معنوی ، همت گشاده و غباز زدایی روح و روان از ناپاکی ها و پلیدیها ما را به کودک خویش نزدیکتر میکند.
انبارهای آذوقه معنوی بشر سرشار از کشف و شهود لحظههای ناب است. لحظههای حضور فعال کودکی.
مهربانی تنها ابزار موثر در مواجهه با جهان واشیاء است. قلبها مامن کینه نیست که از ابتدا برای عشق پیریزی شده است. هیچ چیز همه چیز نیست و ما در دالانی از خود و بی خویشی روانیم. در کنار و به همراه هر دیگر دیگر.
---------------------------------------------------------
پینوشت:
1- نواز فرح شیرازی www.mordadeabi.blogfa.com
2- از هایکوهای ژاپنی
شب
*
اگر آسمان نبود
تا دیر وقت
ستارههایم را کجا میچیدم؟
***************
صبح
*
هزار پولک طلایی
در خیال ماهی
و هزار بوسه
در نگاه من.
***************
غروب
*
کی میآیی
دوباره
پیشم
کودک تنها؟
***************
اگه قول بدین که به هیچ کسی نگین
میخوام یه رازی را افشا بکنم:
یه چند سالی میشه که
من یواش یواش
یک عده آدم را آوردهام تو اتاق
و همهشون را نگهداشتهام کنار هم .
همه شون فهمیده و مهربون
و هر کدوم تو یک رشتهای استاد.
جواب هر سئوالی را هم میدونن.
هر وقت هم که نخواستی ساکت میشن.
عجیب تر از همه اینکه،
نگهداریشون هیچ خرجی نداره
نه غذا میخورن،
نه میرن دستشویی،
از یک جا نشستن هم حوصلهشون سر نمیره.
میتونم لطفی در حقتون بکنم
اگر یک وقت وسوسه شدین،
که اونا را ببینین
سری بزنید به کتابخونه من!
بااجازه آدمها – خرها و شل سیلور ستاین
موجودات.،. چند دسته هستن
یک دسته ،،، دوست دارن از
صبح تا شب سگ دو بزنن..،،
و هی کار کنن ،.،هی کار کنن
و همه جا را پر آشغال - بکنن
یک دسته نه دوست دارن ول بگردن
و این دنیای ،دو روزه راخوش باشن
از آنجایی که دسته اول، خیلی کار دارن
دنبال یک عده بیکار میگردن تا کمکشون بکنن
خب کی بهتر از آنهایی که،ول میگردن؟
-تو فیزیک هم همینو نوشته: قطبهای غیر هم نام همدیگه را جذب میکنن!-
پس اول با هزار کلک باید آنها را بگیرن ، تا در نرن
بعد پشتشان را به زور خم بکنن
طوری که دو تا دستشان موازی دو پایشان بشه
و اون وقت هی ازشون کار بکشن
دسته اول به دسته دوم میگن : خر
و به خودشان هم میگن : آدم
دسته دوم چون خیلی تنبل بودن
و همه چیز را سر سری میگرفتن
فقط بلدن بگن : عرعر ،عرعر،عرعر
البته راجع به این کلمه میشه صدها کتاب نوشت
چون خیلی معنیا میده
که حوصلهاش را ندارم
و تازه این فقط سرگذشت دو دسته بود.
بقیه را بعدن میگم.
ضمنن نگید
این چه جور دست خطیه
با این نقطه ها و کاماهای الکی
چون تا اینها را نوشتم ، جونم بالا اومد
تازه من که تو هیچ دستهای نیسم
و تو این دنیای دو روزه
هر جور دلم خواست مینویسم
قبرستان شده خانه دنیا و آخرتم. سوت و کور، ساکت ساکت. به گمانم امروز پنج شنبه باشد. چون صدای گرومب گرومب میآید، گوش می خوابانم. صدای جنب و جوش زندههاست. عصرهای پنج شنبه قبرستان شلوغ می شود. شاید امروز عصر ثریا با سعید هم بیایند سراغ من. حدسم درست است. ثریا حالا تهاش را گذاشت روی سنگ. حتما اول نشیمنگاهش را باسنگ شاقول کرده بعد سعید کم کم ولش کرده تا این صد کیلو گوشت زنده ولو شود روی سرم. زنیکه بد عنق حالا حتما انگشت اشارهاش را روی سنگ هی تکان میدهد، مثلا فاتحه میخواند. سعید الان دارد چکار می کند؟ تن لش ،گل بی کاه، فقط بخورد و بخوابد. همین الان که ثریا را آورده قبرستان هم خودش کلی منت سر ثریا میگذارد، ثریا حقش است، بدتر ازاین هم سرش بیاد، زینکه بد عنق، بد دک و پوز. گوشهایم را تیزکردم. همهمه گنگی بالای سرم بود. یعنی حالا چهرهشان چطوری شده؟ به گمانم این ضعیفه عفریته چاقتر شده. بوی زیر بغلش هم حتما بیشتر و گندیده تر شده است. خدا نصیب نکند. دهان بی دندانش با لبهای ورقلنیده که مثل نشیمن میمون بود. توی دلم آشوب است. بیچاره سعید که عصاکش این لندهور نمک نشناس شده.
ثریا گفت : « خدایا من ازش گذشتم، تو هم از سر تقصیرهاش بگذر. » حتما لبهاش را کج و کوله کردچون زنگ صداش بغضناک شد. آهسته گفت : «هرچه بود بالاخره سایه بالای سرم بود! بعد مفش را کشید بالا. »
دلم میخواست با همین دستهام خفهاش کنم . زنیکه سلیطه تمام زندگیام را سیاه کرده بود، همیشه خدا غر غر میکرد، تا زنده بودیم نگذاشت آب خوش از گلومان پایین بره. حالا هم داشت پسرم را سیاه میکرد. همیشه اشکش تو مشکش بود. وسط گریه یک هو فحش می داد و حمله میکرد.
به سعید گفتم: « گول این آشغال بوگندو را نخور. اگر بخوام شرح چهل سال بدبختی خودم را با این جونور بی معرفت بگم، کلهات سوت می زنه. فقط همین را برات بگم که، اگه مرد دلم میخواد بندازیش تو چاه خلا. »
گوشهام را تیز کردم. صدای پا آمد. ثریا بلند با چند نفر سلام و احوال پرسی میکرد. ثریا گفت: « الهی پیرشین مادرجان. خدا اموات شما را هم بیامرزه.» نمیدانم کسی بهاش پول داد یا سرقبر فاتحه خواند. جان به جانش بکنید دست از گدایی برنمیدارد. حالا که می بینند بیوه شده دیگه بیشتر کاسبی اش می چرخد. ختم روزگار است. همه فریب ظاهرش را میخورند. اما از آن نامردهای مادرزاد است. یعنی از همان اولش بنا را بر نامردی گذاشت، مادر بی حیاش که بیوه بود، تو محله هو انداخت که صادق بی نوا دخترم را میخواد. از من پانزده سالی بزرگتر بود. من خل تازه میرفتم سر کار ساختمانی، بعدها که ثریا هوار شد تو زندگیم، اولش حالیم نبود که چه آشی برایم پخته بودند. آنقدر تو محله هو انداختند که افتادم تو رودروایسی، اگر نمیرفتم خواستگاریش، نامردی میشد. آخه تو محله اسمش شده بود به من. بابای خدا نیامرز من هم که فقط کارش کفتر بازی بود. قرار و مدارها که گذاشتند، مادرش گفت : « سه و روز سه شب عروسی با نهار و شام ! » گفتم : «بابا من یک کارگر سادهام.» گفت : « محاله. ما آبرو داریم، برامون حرف درمی آرن. » گفتیم :« باشه. » بعد گفت : « هرچه شاباش انداختن مال من! » گفتم : «چرا ؟ »گفت : «ناسلامتی من اونو بزرگ کردم، شیرش دادم، خرجش کردم، این حق منه. » برای آنکه اختلاف نیفته، بازم گفتم باشه. ما نخواستیم. ولی قبل از عروسی سپردم همه قوم و خویشای خودم که تو عروسی شاباش ندازن یا کم بدن، بعدا بدن به خودم. میخ کج، کت کج.
سعید گفت : «بریم . »گفتم : «به همین زودی بی معرفت ! »ثریا گفت : «یک کم صبر کن، پام حال بیاد. »
حتما سعید داشت این پا و آن پا می کرد. خیلی دلم گرفته بود. حتما غروب شده بود. گفتم : «سعید جان، به این مرده شوره بگو شبا وقتی همه رفتند، بزش را ول نکنه رو قبرای مردم، والله گناه داره، بزه همه گلهای رو قبرا را میخوره. » سر و صدا داشت کم میشد
. به گمانم که داشت غروب میشد. ثریا و سعید که رفتند، چشمم را بازکردم.برای یک لحظه ماتم برد. عصر پنج شنبه بود. سلیطه بالای سرم وایستاده بود. مثل شمر ابن ذوالجوشن. گفتم : «بزار یک کم دیگه بخوابم. »چشم غره رفت. نیم خیز شدم. سعید هنوز خواب بود. گفتم : « سعید که هنوز بلند نشده! »جواب نداد. حال خوشی نداشتم. عصا را گرفت طرفم. گفت : «بجنب دیگه.» لباسهام که میپوشیدم. داد زدم : «سعید. » ثریا گفت : «چته با این صدای نکرهات،پرده گوشم را پکندی. »و آهسته گفت : «مردکه مفتخور. »سر خودم را زدم به در جیمبو. گفتم : «من آماده شدم. »منتظر نشستم رو پلههای ایوان. بعد ثریا آمد، لنگان لنگان، تو پله ها گفتم : «دستتو بده به من. » با غیظ گفت : «تو تنبونت را به چسب تا از پات نیفته! »اما دستش را جلو آورد. دستش را گرفتم و گفتم : «خیلی مخلصیم ! »هیچی نگفت. سعید نیامد. مثل همیشه، فقط می خورد و می خوابید.
تو مینی بوس خیلی شلوغ بود. همه داشتن می رفتند قبرستان. تو پیاده شدن میان غلغله جمعیت پدرم در آمد. دست ثریا تو دستم سرد و زمخت بود. مثل دستای استا قلی. اول رفتیم سرقبر بابام. سر قبرش هیچ کی نبود. مادرو خواهرم صبح آمده بودند، قبر را شسته بودندو مورد گذاشته بودند رو قبر. ثریا نشیمن گاهش را روی لبه قبر تنظیم کرد. من هم همین طور که دولا می شد، ذره ذره ولش کردم تا تهاش رسید به زمین. انگشت سبابهاش را روسنگ قبر تکان میداد و لبهاش میجنید. سنگ قبر تمیز بود. جمعیت لای سنگ قبرها موج میزد. کیف قاریها پر بود از میوه و شیرینی و حلوا. یک قاری آمد نشست سر قبر و شروع کرد به قران خواندن. ثریا به قاری نگاه کرد و به من . صداش بغض ناک شدو نم تو چشمهاش برق زد. مشهدی تراب با زنش رسیدن کنار قبر سلام علیک و این جور حرفها. اونا که فاتحه خوندندو رفتند، ثریا گفت : «کمک کن بلند شم. »زیر بغلش را گرفتم ، عصا که تو دستاش راست شد ، ولش کردم. از میان جمعیت به سختی رفتیم قبرستان قدیم، سرقبرباباش، وسط جمعیت روبرو شدیم با استا قلی. خواستم راهمو عوض کنم، اما نشد چشم ثریا افتاد به استا قلی، گفتم : «سرت را بیانداز زمین، با این بی معرفت حرف نزن.» گفت : « نه، میخواهم باهاش حرف بزنم. اگر تورا همراهش می برد سر کار چی می شد؟ » قلبم به تاپ تاپ افتاده بود. گفتم : بابا ولش کن، این معرفت نداره ! دیگه تقریبا رسیده بودیم روبروی استا قلی. زنم گفت : « سلام». استا قلی نگاهی به من کرد و گفت : «سلام حاجی ثریا، حالت چطوره ؟ » باهم شروع کردن به اختلاط ،گند قضیه داشت در میآمد. با چشم و ابرو هی به استا التماس کردم، اما انگار نه انگار، ازشان فاصله گرفتم . داشت همه چیز را توضیح می داد. خدا به داد برسد. چه محشری میشد. کم کم نگاه های ثریا غضبناک شد. استا قلی که خداحافظی کرد، تو دل ثریا طوفان خشم بود. تند تند آمد نزدیکم ،گفت: «که استا بی معرفته ؟ » سرم را انداختم پایین. گفت : « دو تا کار باید بکنی! » از شدت حرص و جوش صورتش شده بود عین لبو. گفتم : «چشم. » گفت : « اول پولها. » گفتم : « چشم. » دیگه هیچی نگفت. تا رسیدیم خونه.
سعید هنوز خواب بود. دل تو دلم نبود. رفتم تو انباری، زیر زیلو بقیه پولها را در آوردم. دو قسمت کردم و هرکدام را گذاشتم تو یک جیب. وقتی داشت میشمرد ذره ذره عصا ر ا از کنارش دور کردم. گفت : « بقیه اش. » گفتم : « بخدا همهاش همینه. » به عصا که دور بود نگاه کرد. گفت : « دوم، میروی، پشت سرت هم نگاه نمیکنی! » گفتم : « ثریا، غلط کردم. داشت خودش را میکشاند کنار عصا. » گفتم : « چشم. » چشماش از کاسه بیرون زده بود، یقهام را گرفته یود شروع کرد به فحاشی ، دهانش کف کرده بود. خیز که انداخت برای عصا، هر طور بود خودم را خلاص کردم. پیراهنم تا پایین جر خورد. اما از در زدم بیرون، دوباره سوار مینی بوس شدم، برگشتم قبرستان. انواع شیرینی و میوه ، حلوا، رنگینک. شب که شد قبرستان خالی خالی بود. مرده شور بزش را ول کرد وسط قبرا. بز هم نامردی نکرد. همه گلهای روی قبرها را خورد. گلهای سرخ، شاخههای مورد، گلهای نرگس، ته مانده کیکها با کاغذ. عجب اشتهایی داشت بدکردار.
بعدها به اینجا عادت کردم. کمک زاغی مرده شور قبر می کندم. امورات می گذشت. شیرینی و میوه هم همیشه پیدا میشد. بعضی وقتها همهاش را جمع میکردم. می بردم برای سعید و ثریا. هرچه باشه اونها زن و بچه ام هستن. ولی دیگه برای ماندن آنجا نرفتم. یعنی راستش راهم ندادن. قبرستان شد خانه دنیا و آخرتم.
دوست گرامی!
جهت رفع هرگونه شبهه یا سوء تفاهم در روابط فیمابین و به منظور استمرار مودت ، همدلی و دوستی و بهمنظور آشنایی دقیقتر خود را مکلف به توضیحات زیر میدانم.
این جانب سه آدم زیر هستم، به شرح زیر:
1- کسی که سرش توی حساب و کتاب است و مشغول رتق و فتق دخل و خرج روزانه است.
2- کسی که در عالم هپروت سیر میکند و هی شصت پایش توی چشمش میرود، اما چون سرش توی حساب و کتاب نیست عبرت نمیگیرد.
3- یک دلقک تن لش، بیکاره و آب زیر کاه که کارش فقط این است که:
توی آفتاب بلمد و آن دو دیگر را مسخره میکند. تمام عمرش را مشغول خاراندن شکمش بوده و تنها سرگرمیاش این است که قاه قاه از دیگران بخندد و نان مفت بخورد.
لذا جهت رفع هر گونه سوء تفاهم، خواهشمندم که کنش یا واکنش های لحظهای حقیر را با توجه به این که از سوی کدام یک از افراد مشروحه فوق به منصه ظهور رسیده است ، مد نظر قرارداده و با دیده بصیرت و توام با گذشت و ازخود گذشتگی و بر مبنای موازین دوستی مورد ارزیابی قرار گیرد.
اضافه میگردد که گه گاه محتمل است هیچ کس بنده منزل نباشد. لذا خواهشمنداست حمل بر میهماننانوازی نشود!
همچنین کشف این که کل موارد و مصرحات بالا از افاضات کدام یک از سه من! میباشد، به عهدهی خود دوست گرامی میباشد.
روابط عمومی "من"ها
هی کار میکنم.
هی میخوابم.
هی سئوال میکنم.
هی آقا، چقدر دیگر مانده تا زندگی؟
گوشی را در آوردم ، خط میداد. زنگ زدم به بهرام، زود گوشی را برداشت:
گفت : کجایی؟
گفتم : تو جاده، همین نزدیکی.
هول هولکی گفت : خب؟ شیری یا روباه؟
گفتم : شیر شیر.
صداش آرامتر شد. گفت : تعریف کن، از سیر تا پیاز.
گفتم : پشت تلفن نمیشه. بیا جای همیشگی.
گفت : دارم میرم ماموریت، یکی دو هفتهای طول میکشه.
گفتم : همین حالا بیا کافه. همه چیز را برات تعریف میکنم.
گفت : باشه.
قطع کردم. چراغهای شهر از دور سو سو میزد، سرم درد میکرد. ذهنم آشفته بود. چطور
میتوانستم مطمئن باشم کسی که تو اتاق بود پروانه بود یا زنی دیگه.
یک عمر چوب ساده لوحی خودم را خورده بودم. احساس کردم بهرام داره با من بازی میکنه، بازی
موش و گربه. نه، شکی نبود، باید خودش بوده باشه . بهرام با یک تیر می خواست دو نشون را بزنه.
شایدم سه نشون! امروز صبح که کلت را آورد گفته بود: دو تا تیر توشه، برای جفتشون.
قهوه خانه سر چهار راه بود. همان طور که بهرام گفته بود. خلوت و پرت. سه تا نخل هم پشت قهوه
خانه. نشانیهاش درست بود. پیاده شدم. نوجوانی آن جلو روی تخت چوبی نشسته بود. رفتم جلو
گفتم : وینستون داری؟
پاشد رفت داخل ،ساعت روی دیوار ایوان ساعت پنج را نشان میداد. ربع ساعتی جلو بود. پشت سرش
رفتم داخل. مغازه جادار و وسیع بود. بیرون که آمدم،رفتم پشت قهوه خانه، آن پشت یک اتاق بود،
چسبیده به دستشویی همان طور که بهرام گفته بود. یک قفل اویز هم به درش زده بودند. ماشین
حسین هم آنجا نبود. رفتم به سمت دستشویی، بعد به بهانه قدم زدن پشت اتاق را دید زدم. جالیز
خیار بود و گوجه فرنگی. یک حوضچه کنار اتاقک تلمبه بود که تا نیمه آب داشت.، تلمبه خاموش بود.
دست و رویم را شستم. برگشتم. جوان نشسته بود روی تخت چوبی، تو سایه. هوا هنوز داغ بود.
یک نخ سیگار گذاشتم لای دو تا انگشتام، گفتم : کبریت ؟
دست کرد روی گلیم،کبریت را تعارف کرد. پشت سرش چند تا ظرف پر از بنزین ردیف چیده شده بود،برای فروش.
گفتم : اینجا شبانه روز باز است؟
گفت : بله.
کبریت را برگرداندم، گفت : باشه پیشتان، قابلی نداره.
کبریت را گذاشتم تو جیبم. رفتم سراغ ماشین، همین طوری.جاده خلوت بود. ماشین را روشن کردم.
اولین بار بود که باهاش رانندگی میکردم، مال پری بود.
کاپوت را زدم بالا. جوان دور و بر سماور پر از آب جوش ور میرفت.
از دور گفت: مشکلی داری؟
گفتم : نه، میخوام خنک بشه.
بعد که ماشین را خاموش کردم. دیدم از دور مرا میپاید.
میترسیدم که اگر بروم زیر زبانش، بو ببره و یک جوری به حسین خبر بده، بهتر این بود که صبر کنم. رفتم
کنارش.
گفتم : مدرسه نمیری؟
گفت : نه.
گفتم : اینجا کار میکنی؟
گفت : نه، مال خودمونه. بابام شبها اینجا میمونه.
بحث را عوض کرد: چای میخوری؟
گفتم: نه هوا گرمه.یه آب میوه بده.
وقتی برگشت، یک ساندیس و یک نی همراش بود.
گفتم : اگر کسی توی راه بماند، شب جایی اینجا برای خواب پیدا میشه؟
گفت : یک اتاق داریم .
با دست اشاره کرد: آن پشت.
حواسم توی جاده بود. جاده همین طور خلوت بود. ماشین حسین یک پیکان سفید بود. از دور اگر
میدیدم متوجه میشدم.
ته آب میوه تلخ بود. تمام که شد، تصمیم گرفتم از اینجا بروم، بعد دوباره برگردم. میترسیدم پسره
مشکوک بشه.
پول که از کیفم در آوردم، زیر چشمی داخلش را دید زد. کلت را ندید، پیچیده بودم لای یه حوله.
یک مینی بوس از راه رسید و جلو قهوه خانه توقف کرد. رفتم تو ماشین . راننده چاق رفت تو قهوه خانه،
اتوبوس پر از بچه بود.قد و نیم قد. چه با مزه، همهشان باهم داد و بیداد میکردند. جلو قهوه خانه یهو پر
شد از هیاهوی بچهها.
هوا بفهمی نفهمی خنک شده بود. ،بعد زن جوانی از مینی بوس پیاده شد، شبیه پروانه بود ، زن بهرام.
قبلا فقط یک بار او را دیده بودم. آن هم از دور.
تو جاده بودم، اما حواسم پیش زنه بود. نکند او پروانه بود؟ اگر پروانه باشد اینجا چه میکند؟
تا قبل از تاریکی باید دور میزدم. جاده هنوز خلوت بود. ساعت حول و حوش شش و نیم بود. خورشید،
زرد و بزرگ داشت تو افق فرو می رفت. وقتی برگردم قهوه خانه، حتما هوا تاریک شده. با وجود این
سرعت را کم کردم.
تو راه پرنده پر نمیزد. اتگار روزهای تعطیل، جاده خالی و ساکت بود. من تنها مسافر راه بودم. همین
طوری بیهدف راندم. بعد تو یک پارکینگ دور زدم .ساعت تقریبا هفت بود.
عینک تیره زده بودم.. جلو قهوه خانه که رسیدم سرعت را کم کردم.مردی نشسته بود جلو قهوه خانه،
روی تخت. یک پیکان سفید پارک شده بود جای قبلی ماشین من. بهرام درست میگفت. سرعت
گرفتم . صدمتری دورتر، تو یک پیچ ماشین را یک جای پرت پارک کردم. پیاده که شدم هوا سرد شده بود.
صدای تق تق تلمبه ممتد و آزارنده میآمد. جلو قهوه خانه پیرمردی تنها نشسته بودم روی تخت، قلیان
میکشید. یک رادیو ترازیستوری آویزان بود به دیوار، صداش بلند بود. لامپ داخل قهوه خانه روشن بود. از
تو تاریکی رفتم پشت قهوه خانه، صدای موسیقی میآمد با پس زمینه صدای تلمبه، مثل وصلهای
ناجور. آهسته آهسته گوشم را گذاشتم روی در، از توی اتاق صدای خنده گنگی میآمد. برگشتم سمت
ماشین حسین،کوسن آبی پشت ماشین سر جایش بود، شماره ماشین را هم چک کردم، خودش
بود.
رفتم سراغ ماشین پری .دورزدم آمدم جلو قهوه خانه. پیرمرد نشسته بود سرجایش. صدای تلمبه شده
بود بخشی از سکوت. دلم تاپ تاپ می زد. رادیو داشت پیامهای تبلیغاتی پخش میکرد. به پیرمرد
گفتم: بنزین داری؟
گفت : چی؟
بلند تر گفتم : بنزین.
گفت : چند لیتر؟
گفتم : اندازهای که مرا به پمپ بنزین برساند.
بلند شد، رفت پشت تخت. از رو ردیف بنزینها یک ظرف را بلند کرد، گفت : همین قدر بسه؟
پول که در آوردم پیرمرد نشسته بود سرجاش. تو تاریکی رفتم بطرف ماشین. نمی توانستم در این
وضعیت با حسین روبرو بشوم.با کلت نمیشد. نزدیک ماشین پری دور زدم برگشتم پشت قهوه خانه،
جلو در اتاق. صدای خنده میآمد. آهسته دست کشیدم به در، در قفل نبود. دنبال میله کوچکی تو
تاریکی گشتم، که پام خورد به قفل بازکه رو زمین افتاده بود. نزدیک در، آن را آهسته گذاشتم تو آویز .
ظرف بنزین یک خورده سنگین بود. درش را باز کردم. کج کردم پایین در. بنزین قلپ قلپ میریخت، بعد به
نرمی از زیر در ریخت داخل اتاق. ظرف که خالی شد، کبریت توی جیب مانتوام را در آوردم و روشن کردم و
آن ر از زیر در پرت کردم سمت داخل. بنزین که گر گرفت، از زیر در کمی روشنایی زد بیرون . بعد صدای
فریاد آمد. از تو تاریکی رفتم سمت ماشین پری. از بغل قهوه خانه که رد شدم. هنوز پیرمرد رو تخت
نشسته بود و به رادیو گوش میداد. قلبم تاپ تاپ میزد. پیشانام داغ شده بود. حس عجیبی داشتم.
جاده تاریک وهمناک بود.
وقتی رسیدم کافه خیابان فردوسی،کافه مثل همیشه خلوت بود. بهرام نشسته بود، آن ته. تا مرا دید
نیم خیز شد .رفتم روبروش نشستم.
آهسته گفت : چی شد؟ قبل از آنکه جواب بدم، پری آمد کنارم، گفت : دیر کردی!
پری نمیدانست کجا بودم. گفتم : ترافیک بود، و سویچ را گذاشتم جلوش روی میز. سویچ که برداشت،
گفت : چیزی میخوری ؟ گفتم: آب خنک.
وقتی پری رفت، بهرام گفت : خب؟
گفتم : بذار خستگیام رفع بشه، پری برگشت، با یک ظرف آب معدنی تگری. بهرام مضطرب بود. پری
که دور شد بهرام گفت: تو که مرا نصف جون کردی، بگو چطور شد آخه!
حواسم پیش پروانه و حسین بود تا حالا حتما جزغاله شده بودن.
گفتم: بهرام ، راستی پروانه کجاست؟
گفت : پروانه ؟ با پروانه چکار داری؟ تو خونه است لابد.
حالتش طبیعی بود. اما شاید اینها همهاش نقشه باشد. بهرام با کی می خواسته تصفیه حساب کنه؟
درمانده شده بود، گفت : چرا سین جیم میکنی؟ کار تمام شد؟
دیر یا زود دستگیرم میکردند. آب از سرم گذشته بود، چه فرقی میکرد چقدر.
گفتم : هنوز نه!
گفت : چطور؟
قبلا حوله را گذاشته بودم روی میز، همان طور که چشمهامان تو چشم هم بود، کمی از حوله را پس
زدم. حفره تاریک کلت روبروی بهرام بود، دستم هم روی ماشه. بهرام در یک لحظه به دستهام نگاه کرد.
مبهوت بود و چشمهاش از حدقه بیرون زده بود. حالت این چشمها برام غریبه بود.
گفتم : حالا دیگه تمام میشه.
و ماشه را کشیدم.
تا رسیدیم جلو اشکفت ،توبرهام را از کولم برداشتم و گذاشتم رو زمین .
هنوز گیچ بودم. غل مسن هم نشست، گیچ و منگ. هرچه فکر میکنم نمی دانم چرا او را با تیر زد.
توی این بیست سال آزگار که کوله کش آنها بودم، هیچ وقت این طوری نشده بودند. البته با هم مرافعه شان میشد ،ولی خیلی زود کوتاه میآمدند. خداکرم را خیلی دوست داشت،آخر برادر کوچکش بود. جای باباش را داشت . اون هم احترام غل مسن را نگه میداشت. طوری سریع اتقاق افتاد که هنوز منگ منگ ام.
حالا نشسته بود کنار من، گیچ و منگ ، مثل من. سرش را گذاشته بین کنده زانوهاش و نگاه ماتش افتاده روی زمین.
حتم دارم خودش هم نمی داند چرا خداکرم را با تیر زد؟
میدانست که دلم می خواست بپرسم : چرا؟ اما جرئت نمی کردم . آخر هر مرافعهای علتی دارد،ان هم کشتن. شاید جنون آنی تو سرش رخنه کرد بود.
من گیج گیچ بودم. انگار این من نبودم که توبره را گذاشتم رو ی زمین. انگار این من نبودم که بعد از کشته شدن برادرکوچکه ، تا جلو اشکفت آمدم. دستم که کشیدم روی پیشانیم ، نه پیشانی مال من بود و نه سر همه سحر بودند ، سحر سحر. اصلا انگار من یک آدم دیگه بودم. اصلا تو این دنیا نبودم . یعنی بودم و نبودم . انگار همانجا ، بغل آن قطعه سنگ بزرگ تو دامنه کوه پهلوی خداکرم وامانده بودم و حالا این کس دیگری بود که تا کمرکش کوه بالا آمده بود و توبره پر از غنیمتی را از کولش برداشته بود.
به گمانم خود غل مسن هم دست کمی از من نداشت،شاید که بدتر، بدتر.
یادم که می افتد بیشتر گیچ میشوم . سرش یک وری افتاده بود رو زمین و لکه بزرگی از خون رو سینهاش بود. ته مانده شروه هنوز توی گلویش بود. چشمهایش که پر بود از بهت و هراس، سئوال ناکرده ای در آن موج میزد: چرا؟
صحنه که یادم میآید انگار در خواب میدیدم ، کاش هم همهاش یک خواب بود. اما نه .هنوز یک ساعت هم نگذشته است.
این روز ها کار و بار کساد بود. به خیلی جاها نمی شد شبیخون زد.اما امروز بخت با ما یار بود. کولهام پر از خرت و پرت های غنیمتی پیرزنه بود . کاسه و دیگ مسی ، پولک ها و کماجدان .گرده گندم و انجیر و خرمای خشک .سینه ریز نقره پیرزن هم تو جیب غل مسن بود که جلو همه راه میرفت. خداکرم برادر کوچکه بین من و او راه میرفت. شاد و بیخیال. همین طوری با آن صدای زنانه اش کوه را گذاشته بود رو سرش و شروه میخواند. خورشید افتاده بود تو چشمهامان.همین که از بیراهه پیچیدیم سمت چپ ،غل مسن یهو برگشت و لوله برنو را صاف گرفت طرف خداکرم . اصلا من نفهمیدم چطور شد .یعنی حواسم جای دیگری بود. یک مرتبه دیدم غل مسن برگشته روبروی خداکرم و برنو را نشانه کرده طرف سینه خداکرم. صدای برنو که پیچید تو کوه ، خداکرم هم افتاد روی زمین . دهانش همین طور باز مانده بودو از سینه اش خون میآمد. دهانم از ترس خشک شده بود.تا حالانشده بود که غل مسن دست رو برادر کوچکش بلند کند که هیچ ، رو من هم که غریبه تر بودم تفنگ نکشیده بود. هیچ کدام حرفی نزدیم ،هر دو شده بودیم مثل سنگ ، ساکت و بی حرکت . اما نه ،عرق از سر و صورت غل مسن میریخت و چشمهاش از حدقه بیرون زده بود.
همه اش یک لحظه بود. غل مسن برگشت ، پشت سرش خداکرم و دست آخر من میآمدم. صدای برنو که پیچید تو کوه صدای شروه خداکرم هم قطع شد. بعد کمی تلو تلو خورد. لکه خونی که تو سینه اش ظاهر شده بود هی بزرگتر میشد، بعد افتاد رو زمین، دهانش باز باز بود.من گیچ و منگ شدم. مکث شدم و رو زمین خشکم زد. بعد ترسیدم مرا هم بزند. نگاهش سرد و خالی بود. انگار مرا نمیدید.بعد به فکر فرار افتادم. اما فورا منصرف شدم . گلوله تفنگ غل مسن هرجا که می خواست میرفت. خدا کرم روی زمین کمی وول خورد و به خودش پیچید. اما حرفی نزد. شاید مثل من گیچ بود. دست آخر سرش یک وری افتاد رو خاک ودنباله نگاهش تو هوا دنبال چشمهای غل مسن می گشت تا سئوال ناکرده ای که تو ش موج میزد را بپرسد: چرا؟
یهو همه جا ساکت شد. حتی کبکها هم نفس نکشیدند ، کوه سنگین سنگین سرجاش خشک شده بودو تو دلش پر از وحشت و هراس بود. هوا تو گلوی من غدمه کرده بود. و بوته های گز وحشی سر جا خشکشان زده بود. می ترسیدم که غل مسن همین جا دخل مرا هم بیاورد. هروقت از کوره در میرفت ،هیچ کس جلو دارش نبود.در راهزنی ها وقتی میگفت : زودبریزید جلو پام ، بهتر بود همان اول با میل و رغبت میآوردند و گرنه به زور می گرفت ، هم غنیمتی ها و هم جان شان را. بعد نوبت من میشد . چیزهای سنگین را میگذاشتم تو توبره و توبره را میگذاشتم رو کولم. مثل همین دو سه ساعت پیش تو خانه پیرزنه .
اول کار غل مسن شوهر آن پیرزن را کشت ، آخه هرچی سرش داد زد که : بجنب ، بریز پیش پام . پیرمرده فقط نگاهش میکرد.غل مسن عصبانی شد. لگد محکمی زد تو پشتش.باز پیرمرده فقط نگاه کرد. حتی وقتی با لگد دومی نقش زمین شد بازم هم هیچی نگفت. بعد کمی دهانش کج و کوله شدو صدای نامفهومی از حلقومش خارج شد پیرمرد ولو شده بود رو زمین، اما باز هم فقط نگاه میکرد. غل مسن همانجا کنار اجاق وسط اتاق محکم خواباند تو ملاجش ، در جا تمام کرد. بعد پیرزن جیغ کشید و شروع کرد به فحاشی. آخرش هم معلوم شد که پیرمرده کر بوده و نمیدانسته ما چی ازش میخواهیم . حالا پیرزنک خانه را گذاشته بود رو سرش . شروع کرده بود به هوار کشیدن و فحش و نفرین.
خدا کرم میخندید. از روی عادت.
من دنبال خرت و پرت های قیمت سنگین بودم که بریزم توی توبره . بعد هم رفتم تو حیاط دنبال یک چیز دندان گیر. غل مسن و خداکرم کمی بعد از اتاق آمدند بیرون . سینه ریز نقره تو دست غل مسن بود.از تو اتاق هیچ صدایی شنیده نمی شد.
تو راه که میآمدیم غل مسن هیچ چی نمیگفت . ساکت شده بود. مثل همیشه،داشتیم میرفتیم اشکفت . پناهگاه همیشگی . خداکرم سرحال بود.خیلی در قید و بند پول و پله نبود. گاهی سنگی برمی داشت و پرتاب میکرد. غل مسن جلو می رفت خداکرم وسط و من پیرمرد هم عقب. بعد خدا کرم کوه را گذاشت روی سرش . غل مسن ساکت بود. من هم تو عالم خودم بودم.خورشید روبرویمان بود: زرد و بی جان . کوه داشت تاریک و سیاه میشد. همین جا بود که یهو غل مسن برگشت و تفنگ را گرفت طرف خداکرم. . کمی شروه هنوز توی گلوی خداکرم مانده بود.عرق از سر و روی غل مسن می چکید.و نفس نفس میزد.نمی دانستم چرا این طور در هول و هراس بود. بعد هم که همهاش فقط یک لحظه شد.صدای برنو که پیچید تو کوه ، خداکرم افتاد و لکه خون تو سینهاش هی بزرگتر شد.من مثل مجسمه ایستاده بودم ،گیج و منگ . مثل همین حالا.
غل مسن سرم داد زد: تیله سگ ، یالا بجنب که دیرمان شده . و رویش را برگرداند.
من همین طور گیج و منگ دنبالش راه افتادم و هی برمیگشتم . نعش خداکرم هی دورتر میشد.
غل مسن ساکت بود.هیچ چی نمیگفت.پشتش به من بودو فقط راهش را میرفت. پاهام حس نداشتند. انگار تکه ای از من پهلوی خداکرم مانده بود.سنگینی توبره را حس نمی کزدم .سرم هم همین طور.منگ منگ.
همین طور می رفتیم. او از جلو و من عقب. تازه داشت حالیم میشد که غل مسن ، خداکرم را کشته. چرایش هم نفهمیدم. درست مثل خودش که نفهمید.
تا رسیدیم جلو اشکفت ،توبرهام را از کولم برداشتم و گذاشتم رو زمین .
هنوز گیچ بودم. غل مسن هم نشست، گیچ و منگ. هرچه فکر میکنم نمی دانم چرا او را با تیر زد.
باید می رفتم پی چیله ، برای چای . نمی دانستم حالا هم باید میرفتم یانه؟ نگاهش کردم . خیره بود به زمین . سرد و ساکت . .رفتم دورتر رو سنگی نشستم . چقدر گذشت؟ نمی دانم . فقط سکوت بود.و سایه های سیاه کوه. دنیا تو یک لحظه عکس شده بود توی سرم .
بعد یهو غل مسن زد زیر گریه . اول کمی شانه هاش تکان خورد. بعد بیشتر ، بعد صدایی مثل سرفه آمد. دهانش کج و کوله شد و آخر امانش بریده شد و کو کو زد. دویدم طرفش . می گریست و نعره می زد. هیچ وقت این طوری ندیده بودمش. باز نعره زد و چنگ انداخت تو خاک. چشمهایش قرمز بود و روی گونه هایش گل و نم .
من دست پاچه شدم .نمی دانستم چه کنم. این بار اول بود که گریه میکرد.هی زار زد و زد و زد. هی داد زد و زد و زد.
شب شده بود. هیکل درشت و سیاهش سبک جلوم ایستاده بود.
بعد حرفهای نامربوط زد که من یک کلمه اش را هم نفهمیدم. بعد که آرامتر شد شروع کرد فحش دادن به پیرزنه . هی داد و داد و داد.
برایم عجیب بود که چرا هی به پیرزنه فحش می داد.
کمی که آرام شد. تو تاریکی قامت راست کرد.سبک بود مثل سیاهی کوه. انگار میدانست که بهش زل زدم و می پرسم که : چرا؟ آخه چرا؟
صداش خیلی نرم به گوشم خورد . مثل مار نرم و پر هراس . پژواک وهمی داشت که در سینه کوه ثبت میکرد:
((خدا لعنت کنه پیرکفتار تیله سگ که هرچه کرد او کرد.))
جرئت کردم و اهسته گفتم : ((عمو جان ، من که نمی فهم ، اصلا نمی فهمم.))
غل مسن ته اش را گذاشت زمین . آرام شده بود.صداش مرموز بود. نه، توی هوا چیزی هول ناک بود. این صدای او نبود که این حرف ها را می زد. این حرفهای پیرزنه بود که از حنجره غل مسن میآمد:
((وقتی تو رفتی تو حیاط ،به اش گفتم : من نقره میخوام ، اما نداد این پیرکفتار. دست که کردم تو سینه اش برای سینه ریز ،افتاد رو زمین . سینه ریز را که از تو سینه اش کندم ، ولو شد و شروع کرد به فحاشی و نفرین .))
بعد ساکت شد. صداش را کم کرد:
((می دانی آخرش چی گفت ؟))
به گمانم زده بود به سرش ، گفتم : )((نه ،چی گفت ؟))
غلم مسن سرش را آورد جلو تر ، شمرده گفت :
((الهی بیفتید به جان هم ، الهی خودتان ، خودتان را نفله کنید ، الهی رو هم برنو بکشید. الهی داغ هم را ببینین!))
دلم میخواست بخندم ، به صدای بلند. نه دلم میخواست بگریم ،برای خداکرم . دلم می خواست ازش بپرسم ، اما نمی دانستم چی بپرسم .
شب بین ما حائل بود . ما همدیگر را نمی دیدیم . اما غل مسن احتیاج داشت حرف بزند.
((از در خانه پیرزنه که بیرون رفتیم ، واسوسی افتاد به جانم ، که هی قوی تر میشد .با خود گفتم که اگر خداکرم تو صرافت کشتن من باشد چی؟ اگر فکر بکند که من او را میکشم حتما پیش دستی میکرد. همه اش با خودم درگیر بودم . همه اش میترسیدم که او مرا بکشد. نباید فرصت را از دست می دادم ،می فهمی؟))
گفتم : ((نه !))
((احمق اگه خداکرم فکر می کرد که نفرین آن پیرکفتار نجس دامن مارا بگیره ، از جان خودش میترسید و مرا نفله میکرد ،حالا می فهمی ؟))
ترسیدم بگویم نه .هیچی نگفتم . حال عجیبی داشتم . غل مسن دوباره زد زیر گریه . مویه کردو کرد و کرد.
شب خیلی صولانی شد. تاریکی همه جا را گرفته بود. برنو چون ماری خسته و سیر خوابیده بود. و ما خسته و بی حال چون بوته های گز وحشی در باد تکان میخوردیم. بی روح و بی رمق .تسلیم محض. مثل سینه ریز، مثل پیرمرد کر و لال ، مثل خداکرم ،مثل زندگی ، مثل نرمه باد جلو اشکفت. مثل قانون برگ و باد...
حسین مقدس